X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:30 ق.ظ

1.

 من انسان کودنی هستم که سعی می کند از اشتباهاتش درس بگیرم. مصداق کودن بودن اینکه در پست قبلی با یک بک اسپیس ساده یک صفحه به عقب بازگشتم و همه ی نوشته هایم پرید و این برای من یعنی اینکه یک پست پرید و مجبور شده بودم دوباره از نو بنویسم. مصداق درس گرفتن از اشتباهات اینکه هر دو ثانیه نوشته ام را ذخیره (سیو سابق) خواهم کرد.


2. 

مهمانم رسید. دو سه روزی اینجا بود و واقعا جایی بلد نبودم که نشانش دهم. تجریش و ونک و خیابان ولی عصر. پاسداران و نواب و این جور جاها را دید. در همین مدت هم دو تا پیش نهاد به این دوستمان شد که البته هر دو تا را با فاصله بنده شاهد بودم. نکته جالب این بود که در بدو ورودش به ایران دو پیشنهاد دوستی و البته از نظر من جنسی به ایشان شد که نگرانم کرد نکند حس خود خفن پنداری مزمن دچارش کند. تنها نکته ی مثبت این بود که هر دو پیشنهاد از طرف دو انسان سیبیل کلفت گردن کلفت به ایشان مطرح شد و دوست عزیزمان در کمال فروتنی توضیح می داد که گی نیست و البته اگر گی هم بود این کار بر خلاف قوانین ایران است و ایشان حاضر به شکستن قوانین کشوری که به عنوان مهمان در آن به سر می برند نیستند و البته آن دو دوست عزیز را هم به فروتنی و تقوای الهی دعوت کردند. البته من هم بودم قبول نمی کردم. آدمی که گردنش کلفت باشد و سیبیلش هم کلفت باشد حتما جاهای دیگرش هم همین قدر کلفت است و خلاصه به ریسکش نمی ارزید.


خلاصه فرستادمش بابل. من که از شنبه تا سه شنبه درگیر درس و مشق هستم، حداقل آنجا چهار نفر هستند بهش برسند.


3.

آخر هفته برنامه ی اصفهان داریم. می رویم نصف جهان کمی سیاحت کنیم. سوغاتی ای چیزی خواستید تعارف نکنید. می خواهم بروم ته ته چین و بریونی را در بیاورم. والله من از غذاهای سنتی اصفهان همین دو تا را بلد بودم، چیز دیگری بلد هستید پیشنهاد دهید. خانوم شین درخواست گز سکه داشتند. امیدوارم وضعیت گز سکه بهتر از وضعیت سکه باشد. گز سکه ی چی بود؟ خدای من؟ آها، گز سکه ی بادومی، شاید هم پسته ای. حالا می پرسم. البته خانوم شین چون از وضع مالی بنده باخبر هستند قرار شده پولش را بدهند، خلاصه گفتم بدانید که با این وضعیت کسی سوغاتی می خواهد بسم الله.


4.

 نشسته ام دارم برای خودم همین طوری منصور گوش می دهم. بچه که بودیم خانه مان یک ضبط درب و داغان داشتیم که آن زمان ها چهار تا باند خفن هم داشت و خلاصه چیز خری بود که البته مثل سایر وسایل خانه اجازه دست زدن بهش را نداشتیم مثل همه ی قوانین نانوشته ی خانه مان این هم از قوانینی بود که در حضور والدین، و البته نود و نه درصد منظورم از والدین والد است، تمام و کمال رعایت می شد و در عدم حضور والدین به صورت کمال و تمام نقض می شد. منظورم از تمام و کمال این است که منی که در حضورت حضرت پدر دست به آن قراضه نمی زدم، در عدم حضور حضرت پدر دکمه های تنظیم باند و باس و سایر دنگ و فنگ را جوری فشار می دادم و با دکمه ها بازی می کردم که دکمه های ضبط دو سه متری پرت می شدند و من هر روز سعی می کردم تا حدی این رکورد را ارتقا دهم.


چهار تا هم نوار داشتیم یکی از یکی عتیقه تر. یک آقایی بود که هی یک دختر داشت که شاه نداشت. مادر من به ما یاد داده بود وقتی چیزی نداریم نباید آن را در بوق و کرنا کنیم. ولی این آقاهه که به ادعای خودش یک دختر داشت که خیلی خوشگل بود چرا باید این طور نداشتن شاه را در بوق و کرنا کند در آن زمان کودکی برایم سوال بزرگی بود.خلاصه زیاد در بند متن شعر نبودم و سعی می کردیم صبح به صبح با همین یک نواری که یکی از آهنگ هایش این بود قر دهیم.


پسرخاله ای دارم مصطفی نام که نمی دانم از کجا یک سری نوار جور کرده بود. خلاصه یک روز یک نوار به من داد. و من برای اولین بار با خواننده ای آشنا شدم که بیشتر از هایده و گوگوش و معینی که برای دخترش عروسک می خرید ولی دخترش خوابیده بود و داریوشی که بوی گندم را حاضر بود با خیلی چیز ها عوض کند ترانه هایش را دوست داشتم. البته این عزیز آن موقع ها هنوز یقه ی پیراهنش را تا ناف باز نمی کرد و چند تا خانوم سینه ور قلمبیده نمی انداخت توی کلیپ هایش بمالانندش و پشت صحنه را سفید نمی کرد و خلاصه الگویش در کلیپ سازی پیت بال نبود و یک لنگه پا نمی پرید هوا که آی بری باخ بری باخ.


یعنی "قایق کاغذی رو آب داره میره" را من دو هزار بار بیشتر گوش کرده بودم. "تو قمار عشق که بردن نداره" رو کلی با خودم فکر می کردم یعنی چی؟ "اینجا غروبه نازنین" را که گوش می دادم توی ذهنم بود که یک روزی از ایران خواهم رفت و این آهنگ را خواهم گذاشت و کلی دلم خواهد گرفت و های های و شاید هم هار هار گریه خواهم کرد. "خاطراتش اگه تلخه یا که شیرین" را که می گفت من هم داد می زدم لا لا لا... یک جایی بود که می گفت " مرگم رسید پس کی به دادم می رسی؟" و من تا همین چند سال پیش فکر می کردم که می گوید " مریم رسید، پس کی به دادم می رسی؟" و من فکر می کردم اگر مریم رسیده، چرا باید از کس دیگر باید بخواهد به دادش برسد؟ و بعد این طور استدلال می کردم که حتما دوستی دارد که مریم به داد آن دوست رسیده و او هم از کسی می خواهد که به دادش برسد.


اما الان چی ؟ منصور نشسته توی نکست پرشین استار و می گوید آ آ آ من در تو آ آ آ آ یک آ آ آ پوتنشال خوبی می بینم. عزیز من، آن همه پوتنشال که ما در تو می دیدیم پس چی شد؟ "تو عزیز دلمی، تو عزیز دلمی" پس چی شد؟ "که امشب شب عشقه، همین یک شب داریم" ... خلاصه که امشب رفتم سراغ آهنگ های منصور... منصور می خواند "آی که از امروز ، غم فردا رو نخور" و من هم داد می زدم " عزیزم غصه ی دنیا رو نخور، هر چی می شه بذار بشه، بگو که دنیا رو خوشه" ... 


5.

البته اتاق بغلی آمد و در اتاقمان را زد و با انگشت اشاره دست راستش چندبار به مچ دست چپش کوبید -البته هیچ ساعتی به مچ دست چپش بسته نبود- و گفت که می دانم ساعت چنده؟ و من البته می دانستم ساعت چنده ولی نمی دانستم که صدایم این قدر بلند بوده که کسی را بیدار خواهد کرد برای همین به دروغ گفتم، نه نمی دانم ساعت چند است ولی معذرت می خواهم و سعی کردم تا جایی که می توانم چهره ی مغموم و پشیمان به خودم بگیرم و  البته در آخر گفتم که ساعتی به دست چپش نیست و ممکن است جایی ساعتش افتاده باشد و خبر نداشته باشد که این طوری با انگشت اشاره روی مچ دست چپش می کوبیده و حتما عادت داشته که این طوری روی ساعتش بکوبد و این حتما علت افتادن ساعت از دست چپش بوده است. بهم گفت برو بخواب و من هم کسی نیستم که کسی بهم امر و نهی کند، برای همین گفتم چشم و در اتاق را بستم و چراغ ها را خاموش کردم ولی نخوابیدم تا کونش بسوزد و بفهمد نمی تواند به من امر و نهی کند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo