X
تبلیغات
رایتل
شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:29 ب.ظ

1.

حذف شد!

2.

بعضی دردها جان کاه هستند و بعضی دردها جان گا، الان هم یک سری درد جان کاه و جان گا افتاده به جان من و همین طوری دارد جان من رو می کاهد و می گاید. خانه ی ما هم شده دهلی که آوازش از دور خوش است و خانه که نیستم دوست دارم خودم رو سریع برسانم و وقتی که خانه هستم دوست دارم زودتر دربروم. مهیار هم که نیست و من ماندم و پدر مادر. 


3.

حذف شد!


4.

خوبی شمال آمدن غیر از بودن کنار خانواده و تنهایی مادر عزیز را پر کردن، دیدن خانوم شین را هم در بر می گیرد. چهارشنبه رفتیم یه حبه قند را با هم دیدیم. فیلم بدی نبود یعنی فیلم خوبی بود ولی به نظرم جدایی نادر از سیمین خیلی خیلی فیلم بهتر و واقعی تر و قشنگ تری بود و همه نظر سر بود. یک میلیارد و چهار صد میلیون تومن پول بی زبان من و تو بیت المال را ریختند پای فیلمی که واقعی به نظر برسد و رئال باشد؟ فیلم اصلا داستان درست و حسابی نداشت  و در بعضی موارد خیلی اغراق شده بود و خدا بیامرزد دختر و پسرهای دیگری که در سالن بودند که حداقل کمی جذابیت سمعی بصری به کلیت فیلم اضافه می کردند و البته خدا نگذرد از مسوول سالن که دوربین به دست معلوم نبود از اول تا آخر فیلم دنبال چه چیز می گذشت که این قدر رفت آمد فکر می کردم به جای یه حبه قند در حال تماشای ایندیانا جونز هستیم. فیلم، کتاب، موسیقی فرقی نمی کند، نباید زور بزند، یک صحنه هایی از این یه حبه قند علنا داشت زور می زد. بگذریم ، نظر شخصی من بود، همین.


5.

این پست را اصلا دوست نداشتم ولی پاکش نمی کنم. راستش را بخواهید در قسمت 3 هم کلی در مورد خانواده و پدرم نوشتم ولی پاکش کردم. دوست نداشتم بماند. یه کم نوشتم و آرام که شدم خیلی راحت پاکش کردم. کل این پست را هم پاک نمی کنم که باشد پست هایی که بعدا که می خوانمشان یادم باشد آن لحظه چقدر عصبی و بدون تمرکز بودم. چقدر دست و دلم به چیزی نمی رفت و آن لحظه چقدر خرفت شده بودم. همه ی ما لحظه هایی در عمرمان داریم که خرفت می شویم. مغزمان پرچم سفیدش را بالا می آورد، استفراغ می کند. من خودم از این لحظه ها کم نداشتم. وقت هایی که کلا هنگ می کنم. تنها باشم شاید مشت هم به دیوار بزنم ولی الان تنها نیستم و صدای تق و توق مامان از آشپزخانه می آید. این "مادر" ها همیشه برای من جای سوال داشته اند. به راحتی می توانند اعصابت را تا حد مرگ خورد کنند، دیوانه ات کنند و در عین حال همان لحظه که بی نهایت عصبی می شوی دوست داری بغلشان کنی،ببوسی شان. 

هیچ وقت در زندگی از مادر خودم ناراحت نشدم. نمی دانم چطور این طوری است. نه این که نشده باشد که باهم بحث نکرده باشیم یا هرچی،نه! ولی باز هم دوست داشتم دستش را ببوسم.من اگر دختر بودم، حتی اگر از گرسنگی می مردم باز هم دوست داشتم بچه ای داشته باشم، بچه ای که من را مادر کند. که من را این همه قشنگ و دوست داشتنی کند. همان قدر که مادر بودن را دوست دارم از فکر اینکه روزی پدر شوم می ترسم. واقعا خطرناک است پدر شدن. بگذریم.


6.

من نمی توانم خوب بنویسم. خودم هم خوب این را می دانم. این اصلا ربطی به استعداد و تلاش و کوشش و این چیز ها ندارد. آدمی که خوب می نویسد در طالعش نوشته شده. در طالع من هیچ چیزی نوشته نشده گویا. خدا یادش رفت، مثل این بچه های بازیگوش که از ذوق تمام شدن امتحانات و فرارسیدن تابستان صفحه ی آخر امتحان را نمی بینند. خدا هم که من را خلق کرد این قدر خوشش آمد، این قدر ذوق کرد آن صفحه آخر را ندید.نتیجه این شد که یک پلی یک جای دنیا خراب شده است که من هرچه می دوم به هیچ جا نمی رسم. مثل آن فوتبالیست هایی که دوتا حرکت درست پشت سر هم نمی توانند انجام دهند من هم دو تا نوشته درست پشت سر هم ندارم. اشکالی ندارد، از استاد اسدی کمتر نیستم که! با تیم ملی ایران در جام جهانی بازی کرده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo