X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 11:40 ب.ظ

1.

یکی در کار نیست. به دو مراجعه کنید.

2.

امتحان ها تمام شد. پروژه ها شروع شد. پروژه ها تمام شد. ترم جدید شروع شد. بدون هیچ وقفه ای . بدون هیچ نفس کشیدنی. البته این جمله ها را از زبان کسی می شنوید که در حال حاضر دارد ادای تنگ ها را در می آورد و امیدوار است به خوبی آن قدری که باید تنگ به نظر برسد. اصولا در دنیایی که جوانانش همه دوست دارند در عین تنگی یا حتی گشادی ادای گشاد ها را درآورند یکی پیدا شود این وسط ادای تنگ ها را در آورد خودش نعمتی است. خلاصه ادای تنگ ها را در آوردیم و آمدیم رشته ی ریاضی، ادای تنگ ها را درآوردیم و رشته ی برق را انتخاب کردیم، ادای تنگ ها را درآوردیم و کنکور ارشد دادیم. در ادامه ی این تنگ بازی ها ادای تنگ ها را در آوردیم و با تنگ ترین استاد دانشگاه تهران پروژه ورداشته ایم. استادی که آمده به من می گوید از همین الان شبی "فقط!!!!!" یک ساعت دی اس پی بخوانی سال دیگر مشکلی نخواهی داشت. 


3.

بیروت که بودم ترکیبی بودیم از کشورهای مختلف. من از ایران بودم. هم اتاقی ام صرب بود. دیگرانی از یونان و رومانی و روسیه و آلمان و امریکا و مونتنگرو و لهستان و مکزیک و هند و چه و چه هم بودند.


 این هم اتاقی لهستانی من غیر از کار و دیسکو و کردن در ذهنش چیزی نمی گذشت. یک روز در میان هم دست یکی از دختر های همکارش را می گرفت و می آورد توی اتاق و به طبع من می رفتم بیرون . البته بعضی شب ها چون دیروقت بود من دیگر خودم را می زدم به خواب. نزدیک ترین تجربه ی س.ک.س ام تا آن زمان را همان شب ها تجربه می کردم که در تخت بغلی ام دو نفر به همدیگر می لولیدند و البته من هم از آینه روی کمد هر چه معلوم بود را به دقت زیر نظر داشتم. خلاصه حرف مشترک زیادی با این پسرک صرب نداشتم. شب اولی که دیدم در حال خواندن کتاب ناتور دشت است کلی ذوق مرگ شدم. ولی کسی که توی سه ماه ناتور دشت را تمام نکرده باشد دیگر خودتان بفهمید چه آدمی است.


من رابطه ام با همه ی بچه ها خیلی خوب بود. اهل بگو بخند و مسخره بازی بودم و برخلاف همه ی آن ها و البته مانند همه ی ایرانی هم جغرافی ام خوب بود و هم در مورد کشور هایشان هر کدام چیزی می دانستم.در مورد بحران یونان. کارتل ها مواد مخدر مکزیک. فاحشه های بوداپستی. تیم قبرسی که زندی تویش بازی می کرد آن زمان. آن زمانها که این قدر چاقال نشده بود که بخواهد در استقلال بازی کند.در مورد زن دوم سارکوزی. جنگ کرواسی و صربستان و بوسنی، استقلال مونته نگرو و خلاصه کلی آسمان و ریسمان در دست داشتم که و کلی وقت که می توانستم آنها را به هم بفابم ولی از همه مهم تر از کشوری می آمدم که وقایع پس از انتخاباتش توی همه خبرگزاری ها در حال پخش بود و اولی سوالی که هر کس از من می پرسید این بود : موسوی اُر نجاد؟ و من می گفتم آف کورس موسوی (و دو انگشتم را شکل وی می کردم) و این که نجاد اه است ( و میدل فینگرم یکهو خود به خود می زد بیرون) و جریان انحرافی خواهد شد  و ده روز قهر خواهد کرد و خلاصه همه ی کارهایی که دوسال بعد قرار بود انجام دهد را جلو جلو می گفتم تا بدانند چرا نجاد بد است. و در مورد ندا می پرسیدند و من اشک در چشمانم حلقه می زد و مو به مو کلیپی که خودشان هزار بار بیشتر از من دیده بودند را برایشان تعریف می کردند و اگر مخاطب دختر بود اصلا بعید نبود که دستانم را بگیرد و بازو هایم را به نشانه ی هم دردی نوازش کند ولی هر چه به این ماجرا آب و تاب دادم هیچ کدامشان ماچم نکرد. فقط می مالاندند لا مصب ها. هر چه بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفتند محکم تر می مالاندند و البته لازم به یاد آوری نیست که دست و بازو و پشت را می مالانند ها!


از بین آن بچه ها یک ماتئوش نامی بود از لهستان و یکی دیگر که اسمش الان یادم نیست ،و از این بعد پسرک مکزیکی خطابش خواهم کرد، بود که نیازی به گفتن نیست که از مکزیک بود. با این دو خیلی جور شده بودم و تقریبا کل لبنان از شمال تا جنوبش را به ارزان ترین نحو ممکن گشتیم


(در این لحظه دستم به بک اسپیس خورد و همه نوشته ها پاک شد و دیگر هم برنگشت)


پسرک مکزیکی زبانش افتضاح بود. خیر سرش آمده بود کمپ بین المللی تا زبانش تقویت شود اما کلا سایلنت بود. دککه ی جنرال هم نداشت. بهتر است بگویم لایت انلی بود. هیچ صدایی از این بشر در نمی آمد. اصولا هم با زبان اشاره با ما صحبت می کرد و ما هم با زبان اشاره با او ارتباط برقرار می کردیم. کمی شبیه روستایی ها بود و هر جا می رفتیم پرچم مکزیک را با خودش لش می کشید. دائم هم در حال عکس گرفتن از دختر ها بود و جالب است عکس خانواده اش و دوست دخترش هم روی میزش بود. یک جورهایی آبرو ریزی بود ولی کلا بچه ی با عشقی بود.


ماتئوش اما بچه ی تیز و بزی بود. قبل آمدن به بیروت الفبای عربی را یاد گرفته بود، کلی هم در مورد لبنان خوانده بود، خلاصه شبیه ایرانی ها بود، کلاه سرش نمی رفت. به آلمان می گفت شیطان بزرگ و می گفت و عملا با آلمانی ها احساس دشمنی می کرد اما در کل انسان بسیار صلح دوستی بود. در مورد هیچ چیز قضاوت نمی کرد و دوست داشت خوش بگذراند. هر چقدر هم مشروب می خورد مست نمی شد. می گفت یک بار در یک مهمانی این قدر مشروب خورده بود که وقتی بیدار شده بود که عکاس ها توی مترو ی شهر در حال عکاسی از او بودند. خیلی مرتب و تمیز بود. تا لباس هایش را در می آورد آنها را تا می کرد و توی کمدش می گذاشت. دست پخت خیلی خوبی داشت و خیلی هم صرفه جو بود. 


خلاصه توی فیس بوک بروید می توانید عکس های آن زمان ها را ببینید.


حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به این جا که از بچه ها آن زمان ارتباطم با چندتایشان حفظ شده است. یکی اش همین ماتئوش است. که البته قرار است این چهارشنبه بیاید ایران. گفت می خواهم بیایم ایران. من را هم که می شناسید خودم مهمان دوست و عاشق مهمان. این قدر پسر گلی هستم من. دو هفته ای هم می ماند. حالا من در کمال مهمان دوستی و عشق مهمان بودن ماندم دو هفته این پسر را کجای دلم بگذارم. کلاس ها شروع شده و یک هفته ای را هم پیچاندم. قرار شده سه روزی برنامه ی اصفهان بگذاریم. دو سه روزی هم برویم شمال. بقیه اش را هم برنامه ی همین تهران گردی بگذاریم. والله من در این شش سالی که تهران هستم نه درکه رفتم نه دربند، نه هیچ کجای دیگر.من کلا هیچ جا نرفته ام.بس که بچه ی سربزیر و خانه نشینی هستم. کل جایی که رفته ام انقلاب و امیرآباد و گیشا و سعادت آباد و پاسداران و هروی و ونک و پارک وی بوده است. و البته سید خندان و تهران پارس. تازه هر کدام هم این طوری بوده است که خانه ی کسی بوده ما دعوت شده یا دعوت نشده مستقیم رفته این آنجا خراب شده ایم. حالا مانده ام همین تهران کجا ببرم این دوست عزیز را. هر کدام از شما که تهران هستید هم یک روز تقبل کنید این بنده خدا را که گم نشود و ببرید تهران را ببیند هم به شناساندن مملکتان کمک کرده اید . هم من به همه ی کلاسهایم می رسم. ( این جمله ی آخر نماد تنگی بود دیگر)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo