مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 02:26 AM

مطلب امروز نوشته ای بهداشتی است بسیار بسیار ابتدایی در مورد احتمال انتقال ویروس اچ ای وی که همه ی شما از آن مطلع هستید اما واقعا در صحبت با بچه های کم سن و سال تر به این نتیجه رسیده ام که در مورد اصول اولیه و بسیار بسیار مقدماتی آشنایی با راه های انتقال این ویروس آن هم از راه تماس جنسی اطلاع رسانی بسیار بسیار کمی صورت گرفته است.


نوشته ی امروز با یک نکته بهداشتی پزشکی شروع می شود. عزیزان من. نخندید. شاید این برای شما یک امر بدیهی باشد. اصلا شما خودتان را بگذارید جز ده درصد آگاه جامعه. روی صحبت من با آن نود درصد پایین جامعه از لحاظ اطلاعاتی است. البته برای آن ده درصد بالای جامعه هم چند پیام بهداشتی دارم. اصولا من الان نیامده ام بعد از مدت ها دست به کیبورد شوم که پیام های بهداشتی بدهم از لحاظ بهداشتی هم در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم. صدای خنده ی حضار. به هر حال تا حد امکان نوشته کوتاه و مختصر است.


 به هر حال دوست داشتم بدانید که ص.ک.س از پشت نات انلی باعث انتقال ویروس اچ ای وی است، بات آل سو احتمال انتقال خیلی خیلی بیشتر از ص.ک.س از جلو دارد.اصلا بیست سال پیش بیماری ایدز را بیماری مختص همجنس گرایان می دانستند.در این لحظه یکی از حضار دستش را بالا می برد و می پرسد مگر قرار است از پشت چه کار کنیم حالا؟ خونریزی که رخ نمی دهد!!!من در این لحظه چشمانم از لحاظ تعجب می پرد کف اتاق. خم می شوم و کورمال کورمال چشم هایم را پیدا کرده سرسری با دست خاک هایش را می تکانم و سر جایش می گذارم، چند بار هم پشت سر هم پلک می زنم تا شرایط به حالت عادی باز گردد، فراموش نکرده ایم که برای ده درصد بالای جامعه حرف نمی زنیم. عزیزان دل ربطی به خونریزی و این ها ندارد. ویروس در فراورده های خونی بدن و مایعات ترشح شده از بدن البته به جز عرق و تا حدی بزاق وجود دارد. در این لحظه یکی از حضار که تا الان بحث را با دقت پیگیری کرده دستش را بالا می برد و می پرسد یعنی مایعات ترشح شده از بدن فراورده خونی به حساب می آید؟ برای همین است که وقتی ج.ق -همان ج.ل.ق - می زنیم بی حال می شویم ؟ یک جورهایی انگار خون داده ایم؟ به حضرت ابولفضل چنین سوالی را می پرسد. به جده ی سید مرضیه خانوم امیرکلایی قسم که چنین سوالی را می پرسد. در جواب باز هم باید بگویم که آقا جان، بحث علمی چرا می کنی؟ از پشت بدون کاندوم نکن.همین. اطلاعات بیشتری هم خواستی برو سرچ کن.راستی این که روی پشت تاکید کردم باعث نشود که از جلو خیالتان راحت شود ها. دیگر بنا بر این گذاشتم که آن را خودتان بلدید. یکی از بچه هایی که ته کلاس نشسته و از اول کلاس با گوشی موبایلش معلوم نیست دارد چه غلطی می کند می پرسد حتی اگر آبمان را تو نریزیم باز هم امکان انتقال است؟ در این لحظه روی زمین می نشینم و های های گریه می کنم. بعد از کمی به خودم مسلط می شوم. می خواهم بحث را نیمه کاره رها کنم اما از آنجا که دلم برای نوجوانان این مملکت که قرار است آینده سازان باشند که این با وضعیت بعید می دانم می سوزد می گویم ببینید عزیزان، ربطی ندارد، اصلا ربطی ندارد.آقا جان شما از من بپذیرید دیگر. قیمتی ندارد که. بهترین جنسش را بخری، فول آپشنش را بخری که هم خار داشته باشد و هم تاخیری باشد و هم میوه ای باشد و هم تنگ کننده باشد و هم گشاد کننده باشد و هم گرم کننده و هم سرد کننده و هم افزایش دهنده ی هزار و یک میل باشد دونه ای کمتر از هزار تومن برایت می افتد. خجالت هم ندارد. اگر هم خجالت می کشی وقتی رفتی توی داروخانه و دیدی یک خانوم خشگل ترگل ورگل روپوش سفید به تن آمد به کارت رسیدگی کند، یک نگاه به روپوشش کن، به احتمال 99 درصد روی روپوشش مارک گود لایفی، کدکسی ، کوفتی زهرماری می بینی که خجالتت بریزد. بعد هم اینکه توی خیابان جلوی چشم خارمادر مردم فحش چارواداری می دهی باید خجالت بکشی، حتی اگر خیلی ماخوذ به حیا هستی و خجالت هم می کشی با خجالت برو و بخر. خجالت است، ایدز که نیست.


خب در این لحظه می رسیم سراغ ده درصد بالای جامعه که فکر می کنند در مورد این بیماری همه ی این ها را می دانستند و با لبخند و گاها با پوزخند نوشته ی بالا را مطالعه می کرده اند. می خواهم کمی هم در مورد ص.ک.س اورال و یا همان دهانی و احتمال انتقال ویروس از این راه برایتان صحبت کنم؟ همین قدر بگویم که چون خیلی از خود راضی و افاده ای هستید بدانید که احتمال انتقال از این راه نیز وجود دارد. دیگر چقدر است احتمالش و این ها را بروید چشمتان کور خودتان سرچ کنید. فقط بدانید که اگر احتمالش خیلی کم بود اصلا نمی گفتم. الهی! پنیک شدید؟ اشکال ندارد. به هر حال به شما هم توصیه می کنم که حتی در اورال هم از کاندوم استفاده کنید. شاید در حالی که این را می خوانید یک ابرو بالا بیاندازید که در اورال کاندوم؟؟؟ به هر حال این همه طعم های توت فرنگی و موز و انار و گیلاس و آلبالو و طالبی در نیاورده اند که توییت ها و استتوس ها و شوخی های بی مزه روزمره از آن استفاده کنید، کمی موارد استفاده ی پرکتیکال تر دارند. البته کسانی که مطالب پاراگراف اول برایشان تازگی داشت نیازی به رعایت پاراگراف آخر ندارند. همان پاراگراف اول را رعایت کنند به خدا که ازشان راضی هستیم.


اگر کسی با خواندن این مطلب سوالی برایش پیش آمد و این که در مورد آزمایش دادن سوالی داشت در بخش نظرات مطرح کند، همان جا جواب خواهیم داد. اگر رویش نشد بپرسد هم پیغام بگذارد. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 19 فروردین ماه سال 1391 ساعت 10:35 PM

هر چی بیشتر بهش نگاه می کنم کمتر نتیجه می گیرم. تقریبا نصف ترم گذشته و من تازه صفحه اول یک جزوه ی سیصد صفحه ای هستم. بیشتر از اینکه روی درس تمرکز داشته باشم فکرم جای دیگه ای مشغوله. نمی دونم این جزوه هست، کتابه، دیازپامه، قرص خوابه، چه کوفتیه. تنها تعریفی که می تونم واسش در نظر بگیرم کتابیه که هروقت بازش کنی چشمت ناخودآگاه بسته میشه. آره این کامل ترین تعریفیه که می  تونم ازش داشته باشم. عید تموم شده و من موندم و هزار درس نخوانده. می تونم از روش یه برنامه ی تلویزیونی هم بسازم. اصلا دلم می خواست الان راهنمایی بودم یا اینکه حداقل توی دانشگاه هم یه سری استاد پیدا می شدند که خلاقیتشون در حدی می بود که برای  اولین موضوع انشا سال تحصیلی سراغ  "تابستان خود را چگونه گذرانده اید"  می رفتند. می دونی چرا؟ چون این استاد ها حتما بعد از عید "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید" رو دستمایه موضوع انشا قرار می دن. باور کنید که این طوریه، یعنی اگه مطمئنم نبودم نمی گفتم که این طوریه ولی الان مطمئنم. دوست داشتم الان یکی پیدا می شد و موضوع انشا می داد "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید". نمی خوام زیاد بحث رو بازش کنم ولی همین قدر بدونید که شاید بدترین حالت گذروندن عید واسه یه جوون 24 ساله رو تجربه نکرده باشم ولی از بدترین ها بوده. قطعا از بدترین ها بوده. بدترین حالتش هم می تونست مثلا این باشه که با یه اسلحه توی یه سنگر منتظر باشم که یه اسراییلی یا امریکایی یا هرجایی دیگه از اون بالا اون دکمه ی لعنتی اش رو فشار بده و من رو این پایین لت و پار کنه. البته الان نسبت به چند ماه قبل خیلی کمتر از جنگ می ترسم. پیش بینی می کنم همین طوری اگه پیش بره تا سال دیگه همین موقع ها اگه جنگ شه من رو به عنوان نیروی داوطلب تو صف اول جبهه ها ببینید.


عید که افتضاح بود ولی همین که تعطیلی و خونه ای و می خوابی خودش خوبه. غذای گرم، این مهم ترینش بود. بعد از عید ولی افتضاح ترینه. تعطیل نیستی، خونه نیستی، از غذای گرم خبری نیست و استاد هایی که همشون یه جوری ازت دلخورن و فکر می کنی براشون کم گذاشتی. استادهایی که دوست دارن ادای تنگ ها رو در بیارن. این استاد باید یه کم ریشه ای تر فکر کنند. آریایی ها که توی این سرزمین بودند دو دسته عمده رو تشکیل می دادند. آریایی های تنگ و آریایی های گشاد. آریایی های تنگ، آدم گشادبازی نبودند وگرنه خیلی راحت می تونستند توی دسته گشادها جای بگیرند. ادای تنگ ها رو درنمی آوردند و واقعا تنگ بودند. همین شد که رفتند و رفتند و رفتند. آریایی های گشاد اما موندند. موندند و تمدن رو ساختند و فرهنگ شهر سازی و یکجا نشینی رو به وجود آوردند. آریایی های تنگ هم رفتند و حتی وقتی مجبور شدند فرهنگ شهر نشینی و یکجا نشینی رو به عنوان فرهنگ غالب قبول کنند باز هم از دست از تنگی ور نداشتند. این شد که بعد از این همه مدت ایران شده چنین گشوری، کشوری گشاد و گشاد پرور که توی هر چی به هیچ جا نرسید توی شعر ادبیات و این جور کارهای یکجا نشینانه به یک جاهایی رسید و حافظ و مولانا و سعدی و خیام و این ها رو تحویل دنیا داد. از آن طرف عموزاده های آریایی ورژن تنگ آمده اند بنز و بی ام و و وکس واگن و این جور چیزها را تحویل داده اند. استاد عزیز نگاه کن. این مشیت من است. این تقدیر من است. این که همه لش و تنبل هستم دست من که نیست. ارثی است. موضوع وراثت است. کسی را که به خاطر قد کوتاهش مسخره نباید کرد. به مشیت و تقدیر و وراثت و ژنتیک اعتقاد نداری، به روح که اعتقاد داری. ای سگ بریند به آن روحت که اینقدر متوقع بار آمده ای و از یک مشت بچه ای که در این مملکت بدون تفریح و آزادی عقده ای بارآمده اند این همه توقع داری. به روح هم اعتقاد نداری؟ مهم این است که سگ به روح اعتقاد دارد. خلاصه که این قدر کار و درس و دلمشغولی برای این ایام زیبای بهاره دارم که نگو. به خدا حیف این روزهای زیبا نیست؟ به خدا هست.


نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم. فقط اینکه توی عید یک کشف بزرگ کردم. این که اضافه وزن من، به زعم یه عده ای چاقی که البته من خودم اضافه وزن رو ترجیح میدم چون شیک تره و بار روحی مثبتی هم داره، درصد زیادیش به خاطر بقیه است. اینکه از من توقع دارند زیاد بخورم. این که هر مهمونی یا هر جایی که میریم تا خرتناق ظرف غذای من رو پر می کنند و اگه خودم هم برای خودم کم غذا بکشم بهشون بر می خوره و با زور غذا میچپونند توی حلق من و من هم مثل کسی که داره بهش تجاوز می شه مگر چقدر توانایی مقابله دارم؟ از یک جایی به بعد وا می دهم. شل می کنم و سعی می کنم از غذا خوردنم لذت ببرم. آقا جان به خدا غذایی که صاحبخانه مدام بکشد توی بشقابت و دو دقیقه ی یک بار بگوید بخور بخور دیگر غذا نیست. زهر مار هم نیست. غذای سگ است. افتضاح است. بگذارید هرکس هر چقدر دوست داشت بخورد. آقاجان حرف من این است که مهمانی که پا می شود از آن وسط برای خودش میوه بر می دارد. پا می شود درخواست چای می کند. پایش در بگیرد پایش را دراز می کند. این مهمان هرچقدر دوست داشته باشد غذا می خورد. شما نگرانش نباشید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 19 اسفند ماه سال 1390 ساعت 00:20 AM

می خواستم اولین پستی که می نویسم در مورد پدرم باشد. ارتباط با پدر خیلی چیز عجیب و غریبی است. نه فقط من برای همه همین طور است. پدرم آمده سر سفره غذا خونه ی آقاجون این ها تعریف می کند از قول دختردایی اش که آن هم از برادرش شنیده که روزی پسرعموی من که اتفاقا در بانک هم کار می کند آمده تعریف کرده که من رفتم پیش پسرعمویم و بعد از اینکه من رفته ام همکار پسرعمویم آمده گفته است که تو که این قدر تحصیل کرده ای و این ها این پسره کیست که بی سواد است و با تو سلام علیک دارد و پسر عمویم هم گفته است که نه این از من با سواد تر است و این ها ... و جالب است که در طول تعریف هم پدرم لبخند ملیحی بر روی لبش نقش بسته است که از خود داستان هم برای من بیلاخ تر است. بر گشتم می گویم تو این داستان را باور می کنی؟ پدرم می گوید من فقط چیزی که برایم تعریف کرده اند را تعریف می کنم. من هم می پرسم که کاری به این چیز ها ندارم، تو این داستان به نظرت واقعی می آید؟ دست چپ و راستم را بالا می برم و می گویم فکر کن اینجا یک مسابقه تلویزیونی است، ترو اور فالس؟ پدرم می گوید من نمی دانم ، من نه تایید می کنم نه تکذیب. من شنیده ام آمده ام بازگو می کنم.


من موهایم فرفری است. بلند است. خیلی بلند است. موهایم وز نیست، فر است. امیدوارم فرق این دو تا را بدانید. اکثر اوقات هم شلوار ورزشی و کتانی پایم است. قیافه ام شبیه : دزدها ، چک / قاتل ها ، چک / موادفروش ها ، چک / موزیسین های دراگ باز، چک و هر کوفت و زهرمار دیگری است اما تضمین می کنم قیافه ام شبیه بی سواد ها نیست. اصلا شما هیچ بچه ی بین بیست تا سی سالی را در این مملکت نمی توانید پیدا کنید قیافه اش شبیه بی سواد ها باشد. قیافه اش شبیه بی سواد هاست دیگر چه کوفتی است؟؟؟ یکی بیاید قیافه ی بی سواد را برای من تعریف کند. از من به شما نصیحت، برای کسی که نوزده سال از عمرش را وقف درس خواندن کرده و حد اقل و هفت هشت سال دیگر باید درس های کوفتی اش را بخواند هیچ عنوانی نخواهد توانست ناراحتش کند اما این که بگویند قیافه اش شبیه بی سواد هاست نوبر است دیگر.جالب تر این جاست که آن پسر عمویم هم که رییس بانک است دیپلم دارد. بعله دیپلم. حالا انسان زرنگی است و مردم دار است و خوشتیپ است و خوش زبان است و همه ی این ها به من ربطی ندارد. من در مورد سواد و اصولا مقوله ی بیسوادی دارم حرف می زنم. سواد؟ هه؟ واقعا خون آدم به جوش و خروش در میاید که این حرف ها را نه از هزاران آدمی که می توانند این حرف ها را بزنند که از پدرش که این همه فکرش و حرفش برایش مهم است می شنود.


حالا داستان واقعی چی بوده؟ من رفته ام بانکی که پسر عمویم کار می کند. پسرعمویم رییس بانک صادرات کنار مجتمع پایتخت بود. من رفتم آنجا دفتر پسرعمویم، او هم چند تا از همکارانش را صدا کرد که بیایید این پسرعمویم است و به موهای فرش نگاه نکنید که رتبه ی تک رقمی کنکور شده و همزمان دست هایش را توی موهایم کرد . همکارانش هم کلی با من حال کردند یا حداقل چون پسر عموی رییسشان بودم این طور نشان می دادند و اتفاقا بعدا به پسر یکی شان برای مدتی درس می دادم و به پسرعموی یکی دیگرشان برای کنکور مشاوره می دادم. این جاس که بیلاخ را به عینه جلویت می بینی.


حالا داستان آن لبخند ملیحی که روی صورت پدرم بود چیست؟ هیچی! پدرم همیشه به من می گوید این چه وضع لباس پوشیدن است؟ این چه مدل مویی است آخر؟ تو شان یک مهندس را حفظ نمی کنی. می گویم مهندس کون کی بود پدر من و پدر من را به طرز اغراق گونه ای می کشم. یک لحظه اجازه دهید. یک جای کار می لنگد. این روزها توی سر سگ بزنی مهندس است. آها . ببخشید. می گویم شان کون کی بود پدر من و پدر من را به طرز اغراق گونه ای می کشم. من اگر توی این مملکت ماندگار شدم یک روز خدای نکرده زبانم لال ، شان و مهندسی را با هم می کنم توی کونم می روم پی کارم. دیگر آبگیر را غورباقه گرفته کشور را مهندس!


دست هایم همچنان روی هواست ومی گویم ترو اور فالس؟ باید انتخاب کنی. به نظرت این داستانی که یکی برای دیگری گفته و دیگری برای دیگری و دیگری برای دیگری و تو الان با لبخند ملیحت سر سفره ی شام خونه ی آقاجون این ها داری با صدای بلند تعریف می کنی که فردا روز آقاجون با لبخند ملیح ترش برای دیگری و بعدش دیگری برای دیگری تعریف می کند ترو اور فالس. دیگران به تخم من هستند. فقط می خواهم حقیقت امر را از زبان پدرم بشنوم که پدرم چطور فکر می کند؟ برمی گردد به من می گوید ما چون آدمهای ساده ای هستیم هرچه بقیه می گویند باور می کنیم. باورتان می شود؟ می گوید ما چون ساده ایم بقیه هر چی گویند می پذیریم، چه دلیلی دارد دروغ بگویند. می گویم ا این طوری است؟ پس آن سه میلیونی که توی خانه داری را بده به من و من تا یک شنبه ده میلیون بهت پس می دهم. می دهم دیگر. ساده ای دیگر. باور می کنی دیگر. چه شد؟ زرنگ شدی؟ از گروه ساده ها زدی بیرون. به منافع شخصی تان که رسید، آ آ آ ، آی ام نات این انی مور؟ ها؟به همین سادگی! از گروه ساده ها و ساده لوح ها و زودباور ها و همه راست می گویند ها کشیدید بیرون؟

خلاصه این طوری شد که این بحث ادامه پیدا کرد و در آخر طبق همه ی بحث های پیشین که هر بارش من پشت دست و روی بازو بالای پیشانی و جفت کفل و هزار جای دیگرم را داغ می کردم که دیگر وارد بحث نشوم این بار نیز داغی دیگر کنار همه داغ ها زدم .توی فیلم اینسپشن هر کس یک نشانه ای داشت که به کمک آن می فهمید توی رویای خودش است یا خیر. من هم در بحث با پدرم یک نشانه ای دارم که میفهمم این بحث توی خواب است یا بیداری و آن این است که در انتهای بحث پدرم بعد از اینکه شروع به خود زنی کرد و خودش را نفهم نامید با دو عبارت کلیدی و کلیشه ای " آره دیگه، شما بزرگ شدید و ما هیچی نمی فهمیم، ما نمی فهمیم، ما نفهمیم" و "عالم شدن چه آسان،آدم شدن چه سخت است"  به پایان برد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:06 PM

1.


تنها دل خوشی ام از این دار دنیا همین کارت معافی است که گذاشته ام یک جایی توی خانه که از دستبرد و سیل و زلزله و بلایای طبیعی و غیر طبیعی در امان باشد. حالا اعلام کرده اند که کارتهای معافی که الکترونیکی نیست را بیاورید تحویل دهید الکترونیکی اش را بعدا بهتان تحویل دهیم.همین بعدا خودش کلی تن آدم بدبینی چون من را می لرزاند. آخرین مدرک تحصیلی را هم می خوانند. گذرتان به گرگ بیابان بیافتد به دبیرخانه ی دانشگاه تهران نیافتد. یک زناکده ای است که بیا و ببین. برای یک گواهی موقت از صبح گردنم را جلوی دوصد نگهبان و کارمند و دفتردار و دستک دار و دسته دار و دسته خوار کج کرده ام که بیا ببین. با حضار مصیبت ساعت 4 بعدازظهر پرونده ام را درآوردند که هیچی به هیچی. برج 5 که همان مرداد باشد اسم من را به عنوان مشمول رد کرده اند برای نظام وظیفه. هر چه می گویم من بدبخت معاف هستم. به عنوان دانشجوی معاف ، برج 6 که همان شهریور باشد توی همان خراب شده ثبت نام کرده ام کسی پاسخ گو نیست. حالا من اگر گواهی را زودتر جور نکنم نمیتوانم کارت معافیت را الکترونیکی کنم و این یعنی ممکن است تنها دلخوشی ام در این زندگی کان لم یکن تلقی شود.


 کان لم یکن عبارتی عربی است به معنی اینکه گویی هرگز وجود نداشته یا در همین مایه ها. تنها دلخوشی آدم در زندگی کان لم یکی تلقی شدن یعنی اینکه سرت را بگذار زمین و های های گریه و کن بعدش هم بمیر. آخر خانوم عزیز، چهارشنبه ، آن هم وقتی که دل یکی از مراجعه کنندگانت سر مساله مهمی مانند کارت معافی اش مثل سیر و سکه می جوشد وقت کیش رفتن و توی ساحل دراز کشیدن و روغن به بدن مالیدن و برنزه شدن است؟ آخر کسی که سه شنبه چهارشنبه را مرخصی می گیرد و پنج شنبه جمعه هم خودش تعطیل است حتما رفته کیشی، شمالی، چیزی مشغول تفریح است. حالا همین خانوم شنبه با اعصاب گهی می آید سر کار و اولین چیزی که می بیند حتما پرونده من است و چنان توی کونم بکند که بیا و ببین. از اینکه بعد از چهار روز تفریح و خوش گذرانی و غذای خوب توی رستوران خوردن و بالا پایین شدن احتمالی باید بیاید توی دفتر کوفتی نکبتی اش پشت میز قدیمی کوفتی  نکبتی اش بنشیند و پرونده های کوفتی نکبتی اش را بالا پایین کند ، اعصاب برایش نمی ماند دیگر. البته کارمند جماعت با این وضع اقتصادی آن هم اسفند ماه چه به مسافرت و خوش گذرانی، حتما فک و فامیلی چیزی شهرستان داشته که ریق رحمت را سر کشیده اند و این البته از خصوصیات ایرانی هاست که بر خلاف خارجی ها که بعد از تفریح خوش اخلاق و سرحال و رفرش و بعد از مصیبت بی حال و افسرده و دمغ هستند، بعد از تفریح دیگر کار برایشان نکبتی است و حال کار کردن ندارند و بعد از مصیبت کلی خوش اخلاق و کار راه انداز خواهند شد و گویی خوشحال از این هستند که مصیبت بر آن ها وارد نشده است.


2.

بعد از یک روز کوفتی و نکبتی چهار شنبه در دبیرخانه دانشگاه تهران رفتن به تئاتر " بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ" به همراه دوستان کمی تسلای خاطر بود. مثبت ترین نکته ی این تئاتر این بود که دستیار صحنه ی این تئاتر از دوستان ما بود و چند تا بلیط برای ما کنار گذاشته بود. تئاتر خوبی بود که در تالار حافظ تالار وحدت اجرا می شود و یکشنبه تا جمعه از ساعت 5 تا 6 و خورده ای روی صحنه می رود. این را هم بگویم که موضوع تئاتر در مورد جنگ ایران و عراق نیست و در مورد جنگ جهانی دوم است. من خودم اولش فکر می کردم در مورد جنگ ایران و عراق است و به طبع با توجه به وضع فعلی مملکت که البته مگر وضع فعلی مملکت چش است و خیلی هم هم خوب است رغبت چندانی نداشتم بروم و این ببینمش اما بعد فهمیدم در مورد جنگ جهانی دوم است و در مورد یک سرباز آلمانی است که بعد از سه سال اسارت از جنگ برگشته اس.بلیطش هم مفت است ، 6 تومن. البته اگر خواستید می توانید به من بگویید و من برایتان بلیط 3 تومنی جور کنم، یعنی بسپارم برایتان بلیط نیم بها کنار بگذارند. 3 تومن دیگر واقعا مفت است. حالا اگر کسی خواست یک جوری به گوش من برساند که بهش بگویم چه کار کند. بعد از "سلیمون، بچه ی خوب کرمون" که بنده نقش سلیمون را بازی می کردم و در استان تئاترمان برگزیده شد و تئاتر های بچه گانه تا دبیرستان، توی دوره ی دانشجوی من چهار تا تئاتر دیدم. اولی اش "خرده جنایت های زناشوهری" بود. دومی اش هم تئاتر" گالیله" بود که داریوش فرهنگ ساخته بود و "امین تارخ" و "رحیم نوروزی" و چند نفر دیگر که اسمشان یادم نیست بازی می کردند و سومی هم اسمش دقیقا یادم نیست و چهارمی هم این بود. نیازی به گفتن نیست که هر چهارتای این تئاتر ها را دعوت شده بودیم و طبیعتا پولی بابتش پرداخت نشده خوش بختانه. خلاصه که خواستم بدانید این تئاتر "بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ" هم تئاتر خوبی است که در جشنواره فجر نمایش داده شده است که یادم است آن زمان دو ردیف آدم روی زمین نشسته بودند و تئاتر را تماشا می کردند. دوست بنده هم البته در این تئاتر دستار صحنه است. البته تئاتر صحنه داری نیست آنچنان، تنها صحنه اش زمانی است که زن و مرد روی تخت دراز می کشیدند و من نمی دانم پس این طراح صحنه ها توی ایران چه غلطی می کنند چه برسد به دستیار صحنه؟ من به شخصه توی تئاتر دوست دارم در بخش طراح صحنه یا حداقل دستیار صحنه کار کنم. البته طراح صحنه وظیفه اش مشخص است اما دستیار صحنه دیگر خیلی ضایع است. چه چیزی را می خواهی دستیاری کنی؟چه باحال. مثلا توی استانبول طراح صحنه ها خیلی پرفروغ ظاهر شده اند و کم مانده است شخصیت ها روی سن بکشند پایین و ترتیب یکدیگر را بدهند. البته شاید هم ترتیب دستیار صحنه را بدهند. به هر حال یک جا باید به یک کاری بیاید دیگر. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:50 PM

پیش نویس 1 :


 این نوشته برادر نوشته ای است که برادری برای برادر دیگر نوشته است. برادر کوچک تری برای برادر بزرگترش نوشته است. این نوشته صرفا یک نوشته ی خانوادگی است برادر کوچکتر نوشته تا برادر بزرگتر بخواند. این داستان نیست، وبلاگ نیست، نامه نیست، این احساساتی صرفا شخصی است ، همین ، نوشته که بسیار هم طولانی است. نگاه کن... اووووووووووووو چقدر طولانی است. فکر نمی کنم غیر از برادری که این را نوشته و برادری که قرار است این را بخواند برای کس دیگری این نوشته قابل خواندن باشد. حداقل قابل تمام کردن. من هم دوست ندارم کسی دو سطر بخواند چهار سطر نخواند. در مورد این نوشته که اصلا برای ام مهم نیست غیر از مهیار کسی آن را بخواند. خلاصه که از بنده گفتن بود. ولش کنید.


پیش نویس 2:

 خواهش بنده این است که پیش نویس 1 را جدی بگیرد.


1.

فردا عازم سفر هستم. به جای اینکه مثل همیشه شب قبل سفر کلی ذوق داشته باشم کلی حالم گرفته است. مهیار فردا برمی گردد مالزی و من هم نیستم تا بروم فرودگاه بدرقه اش کنم. دفعه قبلی هم همین طور بود. توی پارکینگ خیلی خشک و رسمی با یکدیگر دست دادیم و من گونه هایش را بوسیدم و برایش آرزوی موفقیت کردم. فکر می کردم همین که بروند و در پارکینگ بسته شود و ظرف آب را پشت سرش خالی کنم برمی گردم توی خانه و می نشینم های های و شاید هار هار گریه می کنم. البته قبلش هم فکر می کردم موقع خداحافظی محکم بغلش می کنم و بهش می گویم که چقدر دلم برایش تنگ می شود ولی به یک دست دادن خشک و خالی و بوسیدن گونه ختم شد. مثل اینکه داشتم با رییسم دست می دادم و برایش آرزوی موفقیت می کردم البته در آن حالت حتما یک لبخند زورکی هم شده بود روی لبانم می آمد. بعد از اینکه گفتم موفق باشی لبانم رو جمع کردم توی دهانم و منتظر شدم تا بروند و من هم بروم توی خانه و بزنم زیر گریه ولی وقتی رفتند برگشتم توی خانه و روی مبل نشستم. دریغ از یک ذره اشک. برای منی که اشکم دم مشکم است عجیب بود. سرم را می خاراندم و مشغول ور رفتن با سقف سرم شدم و بعد هم با اشتها مشغول غذا خوردن شدم.


 اینقدر دلتنگی به سراغم آمده بود که بی معنی بود بخواهم گریه کنم. گریه که می کنی بعد از گریه حس می کنی سبک می شوی اما این کار که دیگر گریه بردار نبود.


گریه کنی مثلا چه چیز سبک می شود؟ برادرت، بهترین دوستت، همه کست را نتوانی ماه به ماه ببینی. اینقدر فاصله زیاد باشد که بگویی سلام و چند ثانیه صبر کنی؟ بگوید سلام ، خوبی؟ خوش می گذره؟ و تو سلام خوبی را که  شنیدی بگویی خوبم و خوش می گذره ی او در خوبم تو ادغام شود و چند ثانیه صبر کنی و او بگوید گفتم خوش می گذره؟ اینکه یک شب ساعت 1 دلت بخواهد با او حرف بزنی و اینترنت کوی قطع باشد و مغازه ها بسته و با اینترنت دهن سرویس کن ایرانسل بروی توی فیس بوک و  خایه مالی یک جماعت تو فیس بوک را بکنی که سلام خوبی؟ بله، مرسی من هم خوبم، ببخشید مزاحم شدم ، شما حساب اینترنتی دارید که بتوانید برایم یک کارت تلفن اینترنتی خارجه بخرید که من صبح پولش را بهتان می دهم و گیر یک مشت آدم بیافتی که یا حساب اینترنتی ندارند و یا نمی دانند چه کار باید بکنند و یا هزار یای دهن سرویس کن اشک درآور دیگر ودر آخر یک تکست بزنی که فردا صبح برایت زنگ خواهم زد.


روز تولدم را توی فیس بوک ننوشته ام. خوشم نمی آید آن گوشه بالا نوشته شده باشد روز تولد فلانی و ملت بیایند و عده ای بگویند هی عزیزم تولدت مبارک و بوس و ماچ و عده ای کون گشاد گویی سیخ توی چشمشان کردی که بیا و تبریک بگو یک اچ بی دی بگذارند. همین شده که هر سال روز تولدم را نزدیک ترین دوستانم هم فراموش می کنند و من می مانم و روز تولدی که کسی یادش نیست جز عده بسیار معدودی که جلو عقب تبریک می گویند و باز هم به معرفتشان که همین قدر یادشان هست و البته زیاد هم مهم نیست که کسی یادش نیست. این را نگفتم که بگویم از این که زنگ زدی و با همان لحن خاص خودت که وقتی می خواهی کمی جدی صحبت کند معذب می شود تبریک گفتی چقدر احساس کردم که دلم برایت تنگ شده است، این را گفتم که برسم به اینجا که روز تولدم چقدر خوشحال بودم که تو زود تر از من به دنیا آمدی و من از روزی که چشم باز کردم تو را کنار خودم دیدم. –نویسنده به علت تالمات احساسی چند لحظه ای دست از نوشتن بر می دارد- و این زیبا ترین هدیه ای بود که خدا در روز تولد یک انسان می تواند به او بدهد. و البته تو هم باید در روز تولد من شکرگزار باشی که خداوند چنین برادری بهت داده است :دی


نمی خواهم بحث را زیاد احساسی کنم اما همین قدر بگویم که می دانم بسیار دوستم داری، همیشه دوستم داشته ای حتی زمانی که با مشت توی دهن یکدیگر می کوبیده ایم، حتی زمانی که موهایت را گرفته بودم و سرت را به دیوار می کوبیدم و حتی زمانی که سر پنجاه تومن پول با لگد از پشت من را توی جوب  هل دادی و تمام صورتم خونی شد و در رفتی. حتی زمانی که با چاقو توی صورتم زدی. حتی زمانی که تا حد مرگ یکدیگر را می زدیم و البته من هیچ وقت دلم نمی آمد واقعی بزنم و تو بی رحمانه دلت می آمد که من را له کنی اما می دانم که چقدر دوستم داشتی. تویی که هیچ چیز خیلی نگرانت نمی کرد روز کنکور من دیدنی بود. تویی که هیچ چیز خیلی خوشحالت نمی کرد روز آمدن نتایج کنکور دیدنی بودی. تویی که هیچ چیز ذهنت را مشغول نمی کرد زمان انتخاب رشته من دیدنی بودی  البته من همه ی این دیدنی ها را به چشم دیدم و بیشتر از هر لحظه ی عمرم لذت بردم. بگذریم.


این مدتی که این جا بود مصادف شد با یک هفته ی قبل از امتحان ها و دو هفته ی امتحان ها و یک هفته ی پروژه و انتخاب واحد و انتخاب استاد و تمدید خوابگاه و انتخاب کوفت و انتخاب مار و انتخاب زهر آن مار و فکر کنم در این مدت به تنهایی به اندازه کل زندگی ام انتخاب داشته ام و خلاصه نشد ما دو روز درست و حسابی با هم باشیم و باز هم همین که می دانستم فاصله مان 200 300 کیلومتر بیشتر نیست خود به خود نه دلتنگی بود و دلهره ای و نه اضطرابی. و حالا فردا که او دارد می رود من عازم سفر هستم و می دانم باز هم دست می دهیم و گونه های هم دیگر را می بوسیم و من برایش آرزوی موفقیت خواهم کرد و لبهایم را توی دهانم جمع خواهم کرد و بغضم را جوری فرو خواهم برد که کک کسی نگزد خدای نکرده.


خلاصه همه  این ها را گفتم، این را هم بگویم که من از همه راضی ترم که برود و آن جا در دانشگاهی درس بخواند که رنکش از دانشگاه تهران خودمان بهتر است. دانشگاهی که سر و صاحاب دارد. دانشگاهی برای گرفتن یک اشتغال به تحصیل لازم نیست دو رو در خودت را بگذاری. برو برادر جان، دوری و اینها همه بازی چه است، ما اینجا همه دلمان پیش تو است و تو هم آنجا دلت پیش همه ی ماست. دلتنگی هست. همیشه بوده. کاری اش نمی توان کرد. خواستم بگویم دلم برایت تنگ می شود ولی برو. خدا پشت و پناهت.



پی نوشت : این نوشته را می خواهم الان پست کنم ولی امیدوارم قبل رفتن نخوانی اش. دلم نمی خواهد قبل رفتن این ها را بخوانی و دلت بگیرد. برو آنجا ، این ها را بخوان، دلت خواست بگیرد مشکلی ندارد :دی


پی نوشت 2: این نوشته را تا بعد رفتن مهیار پست نخواهم کرد. نظرم عوض شد. چون واقعا دوست ندارم قبل از رفتنش این ها را بخواند.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 ساعت 03:30 AM

1.

 من انسان کودنی هستم که سعی می کند از اشتباهاتش درس بگیرم. مصداق کودن بودن اینکه در پست قبلی با یک بک اسپیس ساده یک صفحه به عقب بازگشتم و همه ی نوشته هایم پرید و این برای من یعنی اینکه یک پست پرید و مجبور شده بودم دوباره از نو بنویسم. مصداق درس گرفتن از اشتباهات اینکه هر دو ثانیه نوشته ام را ذخیره (سیو سابق) خواهم کرد.


2. 

مهمانم رسید. دو سه روزی اینجا بود و واقعا جایی بلد نبودم که نشانش دهم. تجریش و ونک و خیابان ولی عصر. پاسداران و نواب و این جور جاها را دید. در همین مدت هم دو تا پیش نهاد به این دوستمان شد که البته هر دو تا را با فاصله بنده شاهد بودم. نکته جالب این بود که در بدو ورودش به ایران دو پیشنهاد دوستی و البته از نظر من جنسی به ایشان شد که نگرانم کرد نکند حس خود خفن پنداری مزمن دچارش کند. تنها نکته ی مثبت این بود که هر دو پیشنهاد از طرف دو انسان سیبیل کلفت گردن کلفت به ایشان مطرح شد و دوست عزیزمان در کمال فروتنی توضیح می داد که گی نیست و البته اگر گی هم بود این کار بر خلاف قوانین ایران است و ایشان حاضر به شکستن قوانین کشوری که به عنوان مهمان در آن به سر می برند نیستند و البته آن دو دوست عزیز را هم به فروتنی و تقوای الهی دعوت کردند. البته من هم بودم قبول نمی کردم. آدمی که گردنش کلفت باشد و سیبیلش هم کلفت باشد حتما جاهای دیگرش هم همین قدر کلفت است و خلاصه به ریسکش نمی ارزید.


خلاصه فرستادمش بابل. من که از شنبه تا سه شنبه درگیر درس و مشق هستم، حداقل آنجا چهار نفر هستند بهش برسند.


3.

آخر هفته برنامه ی اصفهان داریم. می رویم نصف جهان کمی سیاحت کنیم. سوغاتی ای چیزی خواستید تعارف نکنید. می خواهم بروم ته ته چین و بریونی را در بیاورم. والله من از غذاهای سنتی اصفهان همین دو تا را بلد بودم، چیز دیگری بلد هستید پیشنهاد دهید. خانوم شین درخواست گز سکه داشتند. امیدوارم وضعیت گز سکه بهتر از وضعیت سکه باشد. گز سکه ی چی بود؟ خدای من؟ آها، گز سکه ی بادومی، شاید هم پسته ای. حالا می پرسم. البته خانوم شین چون از وضع مالی بنده باخبر هستند قرار شده پولش را بدهند، خلاصه گفتم بدانید که با این وضعیت کسی سوغاتی می خواهد بسم الله.


4.

 نشسته ام دارم برای خودم همین طوری منصور گوش می دهم. بچه که بودیم خانه مان یک ضبط درب و داغان داشتیم که آن زمان ها چهار تا باند خفن هم داشت و خلاصه چیز خری بود که البته مثل سایر وسایل خانه اجازه دست زدن بهش را نداشتیم مثل همه ی قوانین نانوشته ی خانه مان این هم از قوانینی بود که در حضور والدین، و البته نود و نه درصد منظورم از والدین والد است، تمام و کمال رعایت می شد و در عدم حضور والدین به صورت کمال و تمام نقض می شد. منظورم از تمام و کمال این است که منی که در حضورت حضرت پدر دست به آن قراضه نمی زدم، در عدم حضور حضرت پدر دکمه های تنظیم باند و باس و سایر دنگ و فنگ را جوری فشار می دادم و با دکمه ها بازی می کردم که دکمه های ضبط دو سه متری پرت می شدند و من هر روز سعی می کردم تا حدی این رکورد را ارتقا دهم.


چهار تا هم نوار داشتیم یکی از یکی عتیقه تر. یک آقایی بود که هی یک دختر داشت که شاه نداشت. مادر من به ما یاد داده بود وقتی چیزی نداریم نباید آن را در بوق و کرنا کنیم. ولی این آقاهه که به ادعای خودش یک دختر داشت که خیلی خوشگل بود چرا باید این طور نداشتن شاه را در بوق و کرنا کند در آن زمان کودکی برایم سوال بزرگی بود.خلاصه زیاد در بند متن شعر نبودم و سعی می کردیم صبح به صبح با همین یک نواری که یکی از آهنگ هایش این بود قر دهیم.


پسرخاله ای دارم مصطفی نام که نمی دانم از کجا یک سری نوار جور کرده بود. خلاصه یک روز یک نوار به من داد. و من برای اولین بار با خواننده ای آشنا شدم که بیشتر از هایده و گوگوش و معینی که برای دخترش عروسک می خرید ولی دخترش خوابیده بود و داریوشی که بوی گندم را حاضر بود با خیلی چیز ها عوض کند ترانه هایش را دوست داشتم. البته این عزیز آن موقع ها هنوز یقه ی پیراهنش را تا ناف باز نمی کرد و چند تا خانوم سینه ور قلمبیده نمی انداخت توی کلیپ هایش بمالانندش و پشت صحنه را سفید نمی کرد و خلاصه الگویش در کلیپ سازی پیت بال نبود و یک لنگه پا نمی پرید هوا که آی بری باخ بری باخ.


یعنی "قایق کاغذی رو آب داره میره" را من دو هزار بار بیشتر گوش کرده بودم. "تو قمار عشق که بردن نداره" رو کلی با خودم فکر می کردم یعنی چی؟ "اینجا غروبه نازنین" را که گوش می دادم توی ذهنم بود که یک روزی از ایران خواهم رفت و این آهنگ را خواهم گذاشت و کلی دلم خواهد گرفت و های های و شاید هم هار هار گریه خواهم کرد. "خاطراتش اگه تلخه یا که شیرین" را که می گفت من هم داد می زدم لا لا لا... یک جایی بود که می گفت " مرگم رسید پس کی به دادم می رسی؟" و من تا همین چند سال پیش فکر می کردم که می گوید " مریم رسید، پس کی به دادم می رسی؟" و من فکر می کردم اگر مریم رسیده، چرا باید از کس دیگر باید بخواهد به دادش برسد؟ و بعد این طور استدلال می کردم که حتما دوستی دارد که مریم به داد آن دوست رسیده و او هم از کسی می خواهد که به دادش برسد.


اما الان چی ؟ منصور نشسته توی نکست پرشین استار و می گوید آ آ آ من در تو آ آ آ آ یک آ آ آ پوتنشال خوبی می بینم. عزیز من، آن همه پوتنشال که ما در تو می دیدیم پس چی شد؟ "تو عزیز دلمی، تو عزیز دلمی" پس چی شد؟ "که امشب شب عشقه، همین یک شب داریم" ... خلاصه که امشب رفتم سراغ آهنگ های منصور... منصور می خواند "آی که از امروز ، غم فردا رو نخور" و من هم داد می زدم " عزیزم غصه ی دنیا رو نخور، هر چی می شه بذار بشه، بگو که دنیا رو خوشه" ... 


5.

البته اتاق بغلی آمد و در اتاقمان را زد و با انگشت اشاره دست راستش چندبار به مچ دست چپش کوبید -البته هیچ ساعتی به مچ دست چپش بسته نبود- و گفت که می دانم ساعت چنده؟ و من البته می دانستم ساعت چنده ولی نمی دانستم که صدایم این قدر بلند بوده که کسی را بیدار خواهد کرد برای همین به دروغ گفتم، نه نمی دانم ساعت چند است ولی معذرت می خواهم و سعی کردم تا جایی که می توانم چهره ی مغموم و پشیمان به خودم بگیرم و  البته در آخر گفتم که ساعتی به دست چپش نیست و ممکن است جایی ساعتش افتاده باشد و خبر نداشته باشد که این طوری با انگشت اشاره روی مچ دست چپش می کوبیده و حتما عادت داشته که این طوری روی ساعتش بکوبد و این حتما علت افتادن ساعت از دست چپش بوده است. بهم گفت برو بخواب و من هم کسی نیستم که کسی بهم امر و نهی کند، برای همین گفتم چشم و در اتاق را بستم و چراغ ها را خاموش کردم ولی نخوابیدم تا کونش بسوزد و بفهمد نمی تواند به من امر و نهی کند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:40 PM

1.

یکی در کار نیست. به دو مراجعه کنید.

2.

امتحان ها تمام شد. پروژه ها شروع شد. پروژه ها تمام شد. ترم جدید شروع شد. بدون هیچ وقفه ای . بدون هیچ نفس کشیدنی. البته این جمله ها را از زبان کسی می شنوید که در حال حاضر دارد ادای تنگ ها را در می آورد و امیدوار است به خوبی آن قدری که باید تنگ به نظر برسد. اصولا در دنیایی که جوانانش همه دوست دارند در عین تنگی یا حتی گشادی ادای گشاد ها را درآورند یکی پیدا شود این وسط ادای تنگ ها را در آورد خودش نعمتی است. خلاصه ادای تنگ ها را در آوردیم و آمدیم رشته ی ریاضی، ادای تنگ ها را درآوردیم و رشته ی برق را انتخاب کردیم، ادای تنگ ها را درآوردیم و کنکور ارشد دادیم. در ادامه ی این تنگ بازی ها ادای تنگ ها را در آوردیم و با تنگ ترین استاد دانشگاه تهران پروژه ورداشته ایم. استادی که آمده به من می گوید از همین الان شبی "فقط!!!!!" یک ساعت دی اس پی بخوانی سال دیگر مشکلی نخواهی داشت. 


3.

بیروت که بودم ترکیبی بودیم از کشورهای مختلف. من از ایران بودم. هم اتاقی ام صرب بود. دیگرانی از یونان و رومانی و روسیه و آلمان و امریکا و مونتنگرو و لهستان و مکزیک و هند و چه و چه هم بودند.


 این هم اتاقی لهستانی من غیر از کار و دیسکو و کردن در ذهنش چیزی نمی گذشت. یک روز در میان هم دست یکی از دختر های همکارش را می گرفت و می آورد توی اتاق و به طبع من می رفتم بیرون . البته بعضی شب ها چون دیروقت بود من دیگر خودم را می زدم به خواب. نزدیک ترین تجربه ی س.ک.س ام تا آن زمان را همان شب ها تجربه می کردم که در تخت بغلی ام دو نفر به همدیگر می لولیدند و البته من هم از آینه روی کمد هر چه معلوم بود را به دقت زیر نظر داشتم. خلاصه حرف مشترک زیادی با این پسرک صرب نداشتم. شب اولی که دیدم در حال خواندن کتاب ناتور دشت است کلی ذوق مرگ شدم. ولی کسی که توی سه ماه ناتور دشت را تمام نکرده باشد دیگر خودتان بفهمید چه آدمی است.


من رابطه ام با همه ی بچه ها خیلی خوب بود. اهل بگو بخند و مسخره بازی بودم و برخلاف همه ی آن ها و البته مانند همه ی ایرانی هم جغرافی ام خوب بود و هم در مورد کشور هایشان هر کدام چیزی می دانستم.در مورد بحران یونان. کارتل ها مواد مخدر مکزیک. فاحشه های بوداپستی. تیم قبرسی که زندی تویش بازی می کرد آن زمان. آن زمانها که این قدر چاقال نشده بود که بخواهد در استقلال بازی کند.در مورد زن دوم سارکوزی. جنگ کرواسی و صربستان و بوسنی، استقلال مونته نگرو و خلاصه کلی آسمان و ریسمان در دست داشتم که و کلی وقت که می توانستم آنها را به هم بفابم ولی از همه مهم تر از کشوری می آمدم که وقایع پس از انتخاباتش توی همه خبرگزاری ها در حال پخش بود و اولی سوالی که هر کس از من می پرسید این بود : موسوی اُر نجاد؟ و من می گفتم آف کورس موسوی (و دو انگشتم را شکل وی می کردم) و این که نجاد اه است ( و میدل فینگرم یکهو خود به خود می زد بیرون) و جریان انحرافی خواهد شد  و ده روز قهر خواهد کرد و خلاصه همه ی کارهایی که دوسال بعد قرار بود انجام دهد را جلو جلو می گفتم تا بدانند چرا نجاد بد است. و در مورد ندا می پرسیدند و من اشک در چشمانم حلقه می زد و مو به مو کلیپی که خودشان هزار بار بیشتر از من دیده بودند را برایشان تعریف می کردند و اگر مخاطب دختر بود اصلا بعید نبود که دستانم را بگیرد و بازو هایم را به نشانه ی هم دردی نوازش کند ولی هر چه به این ماجرا آب و تاب دادم هیچ کدامشان ماچم نکرد. فقط می مالاندند لا مصب ها. هر چه بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفتند محکم تر می مالاندند و البته لازم به یاد آوری نیست که دست و بازو و پشت را می مالانند ها!


از بین آن بچه ها یک ماتئوش نامی بود از لهستان و یکی دیگر که اسمش الان یادم نیست ،و از این بعد پسرک مکزیکی خطابش خواهم کرد، بود که نیازی به گفتن نیست که از مکزیک بود. با این دو خیلی جور شده بودم و تقریبا کل لبنان از شمال تا جنوبش را به ارزان ترین نحو ممکن گشتیم


(در این لحظه دستم به بک اسپیس خورد و همه نوشته ها پاک شد و دیگر هم برنگشت)


پسرک مکزیکی زبانش افتضاح بود. خیر سرش آمده بود کمپ بین المللی تا زبانش تقویت شود اما کلا سایلنت بود. دککه ی جنرال هم نداشت. بهتر است بگویم لایت انلی بود. هیچ صدایی از این بشر در نمی آمد. اصولا هم با زبان اشاره با ما صحبت می کرد و ما هم با زبان اشاره با او ارتباط برقرار می کردیم. کمی شبیه روستایی ها بود و هر جا می رفتیم پرچم مکزیک را با خودش لش می کشید. دائم هم در حال عکس گرفتن از دختر ها بود و جالب است عکس خانواده اش و دوست دخترش هم روی میزش بود. یک جورهایی آبرو ریزی بود ولی کلا بچه ی با عشقی بود.


ماتئوش اما بچه ی تیز و بزی بود. قبل آمدن به بیروت الفبای عربی را یاد گرفته بود، کلی هم در مورد لبنان خوانده بود، خلاصه شبیه ایرانی ها بود، کلاه سرش نمی رفت. به آلمان می گفت شیطان بزرگ و می گفت و عملا با آلمانی ها احساس دشمنی می کرد اما در کل انسان بسیار صلح دوستی بود. در مورد هیچ چیز قضاوت نمی کرد و دوست داشت خوش بگذراند. هر چقدر هم مشروب می خورد مست نمی شد. می گفت یک بار در یک مهمانی این قدر مشروب خورده بود که وقتی بیدار شده بود که عکاس ها توی مترو ی شهر در حال عکاسی از او بودند. خیلی مرتب و تمیز بود. تا لباس هایش را در می آورد آنها را تا می کرد و توی کمدش می گذاشت. دست پخت خیلی خوبی داشت و خیلی هم صرفه جو بود. 


خلاصه توی فیس بوک بروید می توانید عکس های آن زمان ها را ببینید.


حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به این جا که از بچه ها آن زمان ارتباطم با چندتایشان حفظ شده است. یکی اش همین ماتئوش است. که البته قرار است این چهارشنبه بیاید ایران. گفت می خواهم بیایم ایران. من را هم که می شناسید خودم مهمان دوست و عاشق مهمان. این قدر پسر گلی هستم من. دو هفته ای هم می ماند. حالا من در کمال مهمان دوستی و عشق مهمان بودن ماندم دو هفته این پسر را کجای دلم بگذارم. کلاس ها شروع شده و یک هفته ای را هم پیچاندم. قرار شده سه روزی برنامه ی اصفهان بگذاریم. دو سه روزی هم برویم شمال. بقیه اش را هم برنامه ی همین تهران گردی بگذاریم. والله من در این شش سالی که تهران هستم نه درکه رفتم نه دربند، نه هیچ کجای دیگر.من کلا هیچ جا نرفته ام.بس که بچه ی سربزیر و خانه نشینی هستم. کل جایی که رفته ام انقلاب و امیرآباد و گیشا و سعادت آباد و پاسداران و هروی و ونک و پارک وی بوده است. و البته سید خندان و تهران پارس. تازه هر کدام هم این طوری بوده است که خانه ی کسی بوده ما دعوت شده یا دعوت نشده مستقیم رفته این آنجا خراب شده ایم. حالا مانده ام همین تهران کجا ببرم این دوست عزیز را. هر کدام از شما که تهران هستید هم یک روز تقبل کنید این بنده خدا را که گم نشود و ببرید تهران را ببیند هم به شناساندن مملکتان کمک کرده اید . هم من به همه ی کلاسهایم می رسم. ( این جمله ی آخر نماد تنگی بود دیگر)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>