X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 09:08 ق.ظ

شروع کردم به شنا سوئدی یا همون پوش‌آپ . یه جایی چالش صد شنا در روز برای سی روز رو دیدم. اسمش شبیه یادگیری زبان در ۸ روز و چگونه موفق شویم هست ولی برام وسوسه کننده بود. الان نه روز می‌شه که می‌رم. اوایل تو ده تا ست ده تایی می‌رفتم، ولی الان تا ظهر سه تا ست سی چهل تایی میرم قال قضیه رو بکنم. با خودم حساب کردم روزی صد تا شنا میکنه به عبارتی ۳۰۰۰ تا شنا تو یه ماه. اینا همش عاقبت کارمند زاده بودنه. با دو دو تا چهارتا و خشت رو خشت گذاشتن ذهنیتت شکل میگیره. دونه دونه، ریگ به ریگ کوه رو دوشت بذارن میکشی ولی امان از روزی که ازت یه تغییر بزرگ‌تر بخوان.  فکرمون فکر پس اندازیه. صد شنا در روز میشه سالی سی و شش هزار و پونصدتا. خیلیه. 


بچه بودم مامانم همین بود. یه مسیر سر راهش بود که نه اونقدر طولانی که بخواد تاکسی بگیره، نه اونقدر کوتاه که بخواد پیاده بره. ولی هر روز پیاده می‌رفت. شک ندارم با خودش حساب کتاب می‌کرد روزی دو بار یه بار رفت به بار برگشت مسیری ۱۰ تومن میکنه هفته ای ۱۲۰ تومن، سالی تقریبا شش هزار تومن اون موقع که شش تومن خیلی بود. یه بار تو همون خردسالی ازش پرسیدم مامان چرا پیاده میریم؟ چرا تاکسی نمی‌گیریم؟  گفت قدیما می‌دونی ما می‌خواستیم بریم مدرسه روزی نیم ساعت پیاده راه می‌رفتیم؟ الانم که این مسیرو پیاده میرم حس میکنم دارم میرم مدرسه و همون حس سرخوشی بهم منتقل میشه.  مامانم رو با مانتو مقنعه‌ی سورمه‌ای و کفش کتونی تصور می‌کردم که کوله‌هاش رو انداخته دوشش و داره لیلی کنان می‌ره سمت مدرسه و از خنده غش می‌کردم.


حالا روزی صد تا شنا میرم، هفت هزار قدم هم ورمی‌دارم. شش هزار قدم از اون هفت هزارتا رو به جرات میتونم بگم تو خونه ورمی‌دارم. با دم‌پایی. از این سر هال میرم تا اون سرش و برمیگردم. یک بار صدبار هزاران بار. بچه که بودم خیلی تنها بازی میکردم. نقشهای مختلف ورمیداشتم. هنوزم همینم. تو خونه که راه میرم تو ذهنم فکر میکنم سلول انفرادیه و من دارم راه میرم تا آمادگی بدنی‌ام رو حفظ کنم پس دیگه مهم نیست چقدر خسته کننده و حوصله سر بر. هدف شکست دشمن فرضی بدذاتی هست که منو  انداخته کنج سلول تا ذهنم بشکنه و بپوسم ولی کور خونده. 


دلم واسه همسایه پایینی‌هامون میسوزه که باید تحمل کنند این راه رفتن منو. اوایل هر لحظه منتظر بودم که شاکی شن و بیان بالا درمون رو بزنند. ولی کسی که چهارسال شاکی نشده عمرن شاکی نمیشه. شاید چون بهشون سلام می‌کنم تو رودربایستی گیر کردن. از اون تیپ‌ آدما هستند که وقتی آدم رو می‌بینن خودشون رو می‌زنند به ندیدن ولی وقتی بهشون سلام می‌کنی خیلی گرم جواب می‌دن. سعی می‌کنم یک در میون بهشون سلام کنم.  حس تعلیق اینکه الان باید به گرمی باهام سلام علیک کنند یا باید ندید بگیرن و رد شن . بعضی وقتا خودم هم یادم میره که الان اون باری هست که باید سلام کنم یا باید رد شم. دختر پسر جوونی هستند. تا الان دیگه باید سی ساله‌شون شده باشه. پسره دانشجوئه ولی دختره رهاتر از اونی به نظر میرسه که پیچ میز و نیمکت بشه. پسره یه پرتقال نارنجی رو پهلوش خالکوبی کرده. هوا که خوب بشه  تی‌شرتش رو در میاره و با یک شلوارک میاد جلوی‌ خونه و با چکش و میخ و اره میافته به جون چوب. پارسال با چشم خودم پروسه‌ی صفر تا صد تبدیل ساقه‌ی درخت به نیمکت رو دیدم. اون پایین با اره و خط کش، من بالا با میلک شیک و موبایل.  حتی نگاه کردنش هم خسته کننده بود. دختر در عوض تا هوا خوب میشه یه زیر انداز می‌اندازه جلوی خونه تو چمن‌ها و یه کتاب می‌گیره دستش و مشغول آفتاب گرفتن می‌شه. دو تا دستش از مچ تا آرنج خالکوبیه که خب نمی‌تونم حدس بزنم چی به چیه ولی مطمئنم از اوناست که اگه ازش بپرسی واسه هر کدوم  از خالکوبی‌هاش یه داستان پنج دقیقه‌ای داره. پشت پاش هم یه فیل خال‌کوبی کرده. یه فیل با دو تا گوش پت و پهن که زل زده به جلو. 


هر روز صبح میره دو تا قهوه میخره میاد خونه. همیشه هم کلیدش رو به در خونه‌شون جا می‌ذاره.  دو تا هم سگ دارند. یه بزرگ یه کوچیک. از من از نژاد سگها نپرسید. هیچ وقت یاد نگرفتم. هیچ وقت یاد نمیگیرم . اولش که اومده بودند فقط همون یه دونه گندهه رو داشتند ولی بعد از دو سال یه دونه کوچیک هم خریدند. سگ کوچیکه یه طورایی نقش رییس کوچولو رو داره. یکشنبه‌ها بعضی وقتا دوستاشون میان جلوی خونه باربیکیو می‌کنند، آبجو می‌خورند و علف می‌کشند. من بعضی وقتا که حوصله‌ام سر میره میشینم کنار پنجره از صدای موزیک و بوی کباب و خنده‌هاشون لذت میبرم. 


یه مدت هم سعی میکردم ایستاده کار کنم. راستش تاثیر اطرافیانم بود که همه ایستاده کار میکردن. نشستم حساب کردم اگه روزی ده دقیقه به جای نشستن وایستم٬ میشه تقریبا هفته ای یک ساعت٬ سالی ۵۰ ساعت. بلند شدم مونیتور و کی‌برد و همه چیز رو جا به جا کردم که بشه ایستاده هم کار کرد. بعد از ده دقیقه فستم در رفت. مدت زمانی که صرف ست آپ میز کردم از مدت زمانی که ایستاده بودم کمتر شد. ایستادم، دیدم نمیشه، نشستم. بغل دستیم گفت پس چی شد؟ گفتم ایستاده کار کردن واقعا بیهوده‌س. کی دیدی تا حالا تو دنیا ایستاده یه کار مهم انجام داده باشه؟ گفت تولستوی همه داستاناش رو ایستاده نوشت. گفتم گور بابای تولستوی. 




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 12:52 ق.ظ

از آخرین باری که این‌جا رو به‌روز کردم بیش‌تر از هشت ماه می‌گذره. تو این مدت یک چند تایی پست تو اینستاگرام گذاشتم و تک و توک توی فیس بوکم شاید نوشتم. اما میل به نوشتن و ابراز عقیده و سروکله زدن با بقیه که همه و همه صرفن به هدف خالی کردن ذهن و روحم و رسیدن به یک آرامش نسبی صورت گرفته باعث شدند توی توییتر همچنان توییت کنم. الان که به هشت ماهی که گذشت نگاه می‌کنم خیلی خلاصه بخوام بگم اتفاق خاصی نیافتاد. چیز قابل عرضی اتفاق نیافتاد. برتری توییتر اینه که پیش‌تر تو ۱۴۰ کاراکتر و فعلا توی ۲۸۰ کاراکتر باید حرفت رو بزنی. باید حرفت رو بزنی و رد شی. خیلی جایی برای اطناب و گزافه‌گویی نیست. نه که چون دیگران حوصله‌ی شنیدنش رو ندارند٬ بلکه بیشتر چون خودت پیش فرض ۲۸۰ کاراکتر توی ذهنت هست. این‌جا اما سرزمین بی قید و شرط انگشتان و کی‌برده و راه برای پرچونه‌گی و خشت زدن باز. 


یک زمان‌هایی در زندگی زندگی اون طوری که باید پیش نمی‌ره. تا این جاش مشکلی نیست. قرار نیست همه چیز همیشه همون طوری که دل ما می خواد و ایده آل ماست پیش بره. گاهی اما همه چیز در زندگی طوری پیش می‌ره دقیقا خلاف طوری که مد نظر تو بود. آدم‌ها حرف‌هایی می‌زنند که تو دقیقا دوست داشتی اون حرف‌ها رو از زبان اون آدم‌ها نشنوی. هر کسی این حرف‌ها رو بزنه جز اون آدم‌ها. گاهی از کسانی رفتاری می‌بینی که اگر هزاران برابر بدتر از اون رو از هزاران کس دیگه تو زندگی‌ می‌دیدی شاید ککت هم نمی‌گزید. گاهی همه چیز دقیقا همون طوری می‌شه که نباید. شاید بی‌راه نباشه اگه بگیم ما رو ترس‌هامون تعریف می کنند و در نهایت همه در زندگی به اون نقطه ای میل می کنند که ترس‌هاشون براشون در نظر گرفتند. حس می‌کنم همه چیز زندگیم داره تبدیل به چیزی می‌شه که نباید.  نمی‌دونم کدوم وحشتناک‌تره٬. این که همه زندگیت بشه اون چیزی که نباید و تو همچنان همون آدمی باشی که می‌خواستی باشی. یا اینکه تو هم تبدیل بشی به اون چیزی که نباید. 


وقتی به مرور زندگیم می‌شینم در طول سال هایی که گذشت تغییرات خیلی بزرگ و اساسی رو از سر گذروندم. از طرز فکر سیاسی و اجتماعیم بگیر تا نگاه دینی و عقیدتیم. ایدئولوژی زندگیم در کل این سال ها بار ها و بارها دستخوش تغییراتی شده که الان که نگاه می کنم تا حد زیادی در طول هم بودند و اولی منجر به دومی و دومی منجر به سومی شد. همگی در یک راستا و یک هدف. به هیچ وجه آدم ۱۵ سال پیش نیستم. حتی آدم ۱۰ سال پیش. حتی با خود چهار سال پیشم به طرز شگفت انگیزی از لحاظ فکر فرق می کنم. اما چیزی که در همه این سال ها ثابت مونده پخمه‌گی منحصر به فردیه که نمونه اش رو فقط تو خودم دیدم. این که تو ۲۰ سالگی پخمه‌گی‌های تا ۱۹ سالگیت جلو چشمت بیاد ولی پخمه‌گی ۲۰ سالگیت رو نبینی طبیعیه. غیر طبیعی اینه که تو ۳۰ سالگی ۳۰ سال پخمه‌گی جلوی چشمت باشه و هیچ کاریش نتونی بکنی.  


همه‌ی اینا رو گفتم تا به این‌جا برسم که امیدوارم دوباره بتونم بنویسم. نمی‌دونم اصلا چی می خوام بنویسم یا چی باید بنویسم. فقط امیدوارم دوباره بتونم بنویسم. شاید درست ترش این باشه که باید بگم امیدوارم بتونم بنویسم. شاید استفاده از واژه ی دوباره کمی خود بزرگ بینی باشه. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:57 ب.ظ

 همه‌ی دیشب خواب دیدم که یک دفعه رفتم بابل و باید فرداش برگردم امریکا. چمدون‌هام باهام نیست. با خودم فکر می‌کنم اگه چمدون‌هام باهام بود می‌تونستم کلی وسیله با خودم ببرم. تازه اومدیم و هر چیزی که نیاز داشتیم اوردیم. نمی‌دونم چی باید بخرم. می‌گم کاش شیما بود. اون حتما می‌دونه که چی باید می‌خریدم. به بابام می‌گم برام کلوچه بخر آخه کلوچه اون‌جا دونه‌ای ۵ دلاره.  توی خواب هم حساب کتاب می‌کنم.بابام می‌گه باشه و می‌ره با یک کامیون کلوچه بر‌می‌گرده. می‌گه هر چقدر که می‌تونی وردار. از این‌که اخلاق بابام توی خواب این‌قدر شبیه بابام تو بیداریه خنده‌م می‌گیره. فقط اونه که می‌تونه وقتی ازش کلوچه می‌خوای یه کامیون کلوچه برات بیاره. به بابام می‌گم این دفعه که برم معلوم نیست کی بتونم برگردم. محکم بغلم می‌کنه. می‌گه سری بعد ایشالله با نوه برمی‌گردی. می‌گم من خودم بچه‌ام پدرم ٬ بچه می‌خوام چی کار؟ تازه اگر همه شرایطش هم برام مهیا باشه٬ باز هم نمی‌دونم اوردن یه بچه تو این دنیا اخلاقی هست یا نه. بخش دوم سوالم رو نشنیده می‌گیره و جواب بخش اول رو می‌ده. تیپیکال بابا. می‌گه من هم‌سن تو بودم تو رو هم داشتم. بچه‌ی چی؟ اغراق می‌کنه. هم‌سن من بود مهنوش رو داشت. بهش می‌گم مگه من تو ام. تو هم‌سن بودی تو ارتش بودی. یه انقلاب و یه جنگ دیده بودی و همچنان ازدواج کرده بودی و بچه داری شدی و بعد هم بچه‌های بعدی. من بزدلم٬، بی خاصیتم، می‌خواستند دستور ضد مهاجرتی رو ببرند دادگاه عالی من یک هفته نخوابیدم. من رو با خودت مقایسه نکن.   در گوشم می‌گه واسه‌م یه نوه بیارید. تنها آرزوم اینه که نوه‌م رو ببینم. دروغ می‌گه. این تنها آرزوش نیست. اون سری داشت به داداشم می‌گفت تنها آرزوم اینه که تو زن بگیری. قبل تر هم یه بار به مامانم می‌گفت تنها آرزوم اینه که بتونم یک خونه برات بخرم که بقیه‌ش رو من نشنیدم. دوست دارم بابام هر چی داره رو بفروشه. این خو نه‌ای که توش هستیم رو هم بفروشه. بره اون خونه‌ای که داشت برای مامانم تعریف می‌کرد رو بخره. حتما اون خونه حیاط داره. حتما هم هیچ پله‌ای نداره. مامانم پاش درد می‌کنه و دکتر بهش گفته پله برات مثل سم می‌مونه. ولی مامانم من پله‌ها رو بالا پایین می‌ره. می‌ره تو حیاط گوجه و فلفل می‌کاره. بعد می‌شینه در اومدن گوجه‌ها و فلفل‌ها رو نگاه می‌کنه و هم‌زمان برای من لالایی می‌خونه. گوجه‌ها خوابشون می‌بره ولی خوش‌مزه‌تر می‌شن. با اون گوجه‌ها وقتی املت درست می‌کنه دل‌تنگیش برطرف می شه. من عاشق تخم مرغ و گوجه هستم. غذای مورد علاقم املته. گوجه خیلی میوه‌ی قشنگیه. گرد. سرخ. آبدار. کاش وقتی من مردم روی قبرم گوجه بکارند. بعد هر کسی که اومد فاتحه بخونه یه دونه گوجه هم بکنه. تعارف نکنه. از گوشت خودمه.  تا وقتی آشنا می‌تونه بخوره٬ چرا غریبه؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:56 ب.ظ

۱. روز تعطیل نشستم توی دفتر تا کار کنم. ترکیب روز تعطیل و کار دل هر کسی رو به درد میاره. اولین چیزی که تو ذهن خودم میاد یه سالن بزرگ و پارتیشن بندی شده هست خالی از هر کارمندی و یه کارمند بیچاره با شلوار و پیراهن سرش رو برده تو کامپیوتر و داره یه سری دکمه رو فشار میده. حقیقت البته یه میز بزرگ رو به یه دوار شیشه ای تو طبقه همکف هست که اون ور شیشه کلی درخت و فضای سبز هست. می‌تونم ببینم سنجاب‌ها چطوری برای یه لقمه نون با کلاغ ها کل کل می‌کنند. کلاغ که نزدیک‌تر می‌شه سنجاب فکر می‌کنه اگر نون رو رها نکنه باید با نوک تیز و بلند کلاغ درگیر شه. نون رو ول می‌کنه و میره. هیچ کسی تو دفتر نیست. تنها نشستم و وقتم رو به صورت مساوی بین کار و نگاه کردن به سنجاب‌ها و کلاغ‌ها تقسیم می‌کنم. گرسنه‌م شده. تنها چیزی که تو دفتر هست قهوه هست. و عسل. قهوه درست می‌کنم و توش مقدار زیادی عسل می‌ریزم. نوشیدنی به شدت تلخ که دلت رو شیرینی‌ش می‌زنه. حس سقراط رو دارم  وقتی جام شوکران رو به دستش دادند. قدیم زهر رو یا تو ظرف شراب می‌ریختند٬ یا شربت عسل. نوشیدنی‌های به شدت تلخ یا شیرین که طعم چیز دیگه‌ای حس نشه. 


۲. صبح بیدار شدم دیدم نون نداریم. دیروز صبح هم نون نداشتم و صبحانه چای و شیرینی خوردم. نمی‌دونم چرا دوباره فریزر رو چک کردم. هنوز نون نداشتم. دیروز به شیما گفته بودم یادم بنداز نون بخرم. یادم انداخت ولی من باز یادم رفت. همه چیز یادم می‌ره. می‌آم پایین می‌بینم کلید نیست. دوباره می‌رم بالا. کلید رو میز هم نیست. تو جیبمه. از این که بی‌خود اومدم بالا کلافه می‌شم. میرم پیراهنم رو عوض می‌کنم که بالا اومدنم الکی نبوده باشه. می‌رم پایین می‌بینم دوباره کلید نیست. دوباره می‌رم بالا می‌بینم کلید روی میز جا مونده. همه چیز یادم می ره. استادم بهم می‌گه باید همه چیز رو یادداشت کنی. من بازهم یادداشت نمی‌کنم. این دفعه برام یه خودکار و یه دفتر کادو خرید. ازش تشکر کردم. منم براش کتاب چگونه عوضی نباشیم کادو گرفتم.  بدون نون چه صبحانه‌ای می‌شه خورد؟ تخم مرغ آب‌پز. تخم مرغ ها که آب پز شد پوست می‌کنمشون و از وسط نصفشون می‌کنم. گردو ها رو دونه دونه فشار می‌دم تو و وانمود می‌کنم دارم گلوله‌ها رو دونه دونه توی کلت کمری جا ساز می‌کنم.   استفاده حداکثری از تخیل و امکانات.


۳. مادرجون رو تراس سرش گیج می‌ره. تمام پله‌ها تا پاگرد اول رو با صورت سر می‌خوره پایین. گوشش پاره می‌شه. زانوی چپش. ساق راستش. زیر چونه. کتفش در می‌ره. ما ولی خدا رو شکر می‌کنیم که اتفاق بدتری نیافتاده. همیشه خدا رو شکر می‌کنیم که اتفاق بدتری نیافتاده. زنگ زدم به مادرجون. می‌گه خوبم. طوری نیست. خدا رحم کرد. زنی در آستانه‌ی هفتاد و یک سالگی. صبح که بیدار می شم مریم میرزاخانی مرده. سرطان در نهایت جونش رو گرفت. در چهل سالگی. فکر می کنم آدم هر چی بخواد بشه تا چهل سالگی دیگه شده. بعد چهل سالگی نباید انتظار معجزه داشت.  زنگ می‌زنم به خواهرم. می‌گم مادرجون بیچاره. خواهرم گفت سرش گیج رفته٬ ولی در حالی که رفته بوده بالای چهارپایه و داشته با جارو پشت طاق رو تمیز می‌کرده. تیپیکال مادرجون. چهار سال پیش هم در حالی که بالای درخت داشته انجیر می‌چیده می‌افته پایین. شانس میاره که پاش نمی‌شکنه ولی نزدیک یک سال پاش بسته بود. هنوز فکر می‌کنه چهارده سالشه.  تابستون امسال چشمش رو عمل کرده بود. بهش می‌گفتم تو نباید روزه بگیری. باید مدام آب بخوری تا چشمت زودتر خوب شه. خاله‌م رو حامله بود که داشت سر زمین با دهن روزه کشاورزی می‌کرد تو تیرماه که دردش می‌گیره. زن حامله سر زمین کشاورزی می‌کنه؟  کشاورز تو تیرماه روزه می‌گیره؟ زن حامله روزه می‌گیره؟ تنها زنی که تو زندگیم دیدم می‌تونه تو کار کردن با مادرجون رقابت کنه مامان شیماست. اونم فکر می‌کنه چهارده سالشه. حالا تو هر چی بهشون بگو٬. ازشون بخواه. انرژی ذهنیشون تو اوج چهارده سالگیه. به مادرجون می‌گم مواظب خودت باش تورو قرآن. نمی‌گه تو هم مواظب خودت باش. می‌گه نمازت رو بخون پسرم. به خاطر ما بخون. تو از بچگی نماز می‌خوندی. من دلم به درد میاد می‌بینم تو نماز نمی‌خونی. می‌گم باشه مادرجون. می‌خونم. به خاطر تو هم شده می‌خونم. واسه دل‌خوشی اونم که شده این طوری می‌گم. می‌گه می‌دونم فکر می‌کنی اینا همه الکیه. ولی من دیگه وقت ندارم بخوام فکر کنم اینا راسته یا الکیه. برای من بهتره که فکر کنم اینا راسته. پشت تلفن می بوسمش. 



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:17 ب.ظ

عکس تولد سی سالگی یکی از دوستام رو توی فیسبوک دیدم. مو به تنم سیخ شد. یعنی هنوز مو به تنم سیخ مونده. اینقدری کار رو سرم ریخته که دلم میخواد برم بخوابم. تا ظهر بخوابم٬ شایدم شب. اون موقع هایی که واسه کنکور درس می خوندم ( البته لازمه اشاره کنم کنکور لیسانس چون ما زادگان کشور عزیز ایران تقریبا تو هر برهه ای داریم واسه یه کنکوری درس می خونیم، امتحان تیزهوشان راهنمایی، بعدش امتحان تیزهوشان دبیرستان، بعد لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، تافل، جی آر ایی، بعدش ازمون بخوان یه خط انگلیسی بنویسم بلد نیستیم، یه کلمه حرف بزنیم، بلد نیستیم، یه مدار ببندیم، بلد نیستیم، یعنی این همه درس میخونیم و تحت فشار و چرت و پرت، تهش از حسنی هم بی هنر تر از  آب در میایم. فقط موهامون بلند نیست و رومون سیاه و ناخوند بلند و آه و واه و واه) خلاصه داشتم می گفتم. اون موقع هایی که واسه کنکور درس میخوندم چقدر خوب بود. دغدغه ای نبود جز کنکور. الان دغدغه همه چیز رو داریم. استادمون راضیه؟ راضی نیست؟ امتحان چی میشه؟ اون پروژه چی میشه؟ اگه امتحان رو رفوزه شم؟ اگه قانون بن ترامپ بمونه؟ اگه برم ایران دیگه رام ندن برگردم پی اچ دی رو تموم کنم؟ اگه کار پیدا نکنم؟ اگه گرین کارد نگیرم؟ اگه شام باقالی پلو با ماهیچه باشه؟ اگه وزنم بره بالا؟ اگه با کله برم تو یخچال؟ اگه طارمی چیپ بزنه؟ اگه پولم تموم بشه؟ اگه ماشینم پنچر بشه؟ اگه زنم ناراحت بشه؟ اگه آقا جون پیر بشه؟ حاجی زمین گیر بشه؟ به منم میگن شوهر؟ به منم میگم همسر؟ به منم میگن بچه؟ به منم میگن نوه؟ به منم میگن دایی؟ به منم میگن داداش؟ به منم میگن دانشجو؟ استاد امروز به جای های گفت هی. یعنی منظورش چی می تونست باشه؟ همیشه میگفت های مهراز، امروز میگه هی مهراز. مگه من گوسفندم که میگی هی؟ اصلا من گوسفند، مگه تو چوپونی؟ تو بیشتر گرگ گله ای. منم بیشتر مار غاشیه. سی سالگی ترسناکه. بدبختی اینه که نزدیکه. همه چیزای ترسناک نزدیکند. ما که دیگه کرک و پرمون ریخته. شدیم رامین رضاییان. عوضش اون میلیارد میلیارد میگیره٬، ما یه سنت رو باید کنیم دو سنت، یه دلار دو دلار و قس علی هذا. بابا ما دیگه انتخاب شدن ترامپ رو دیدیم، با ویزای مولتی ایران نرفتن رو دیدیم، دیگه فقط ما رو باید از خدا بترسونند. من که دیگه از هیچی نمی ترسم. دیروز دوباره پنج تای ریشوی داغون تر از شک در دل مومن اومده بودند دم در. دعوت که بریم نماز عشا بخونیم. گفتم  بابا ما از اون خراب شده اومدیم بیرون که دم به دقیقه کسی ما رو ارشاد نکنند. بیا تو خونه رو ببین. اینجا مراسم مختلط نداریم. دختر پسر نداریم. زن بی حجاب نداریم. زن با حجاب نداریم. اصلا زن نداریم. اینجا سگ رفت و آمد می کنه. بیا برو گمشو. ما رو تو این مملکت با هزار قر و فر راه میدن. اون وقت اینا میان تبلیغات میدانی.  جناب آقای رییس جمهور، پس کو اون دیواری که وعده ش رو داده بودی. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 07:28 ب.ظ

نمی‌دونم چه فازی مد شده که ملت دارند عکس می‌گیرند دو تا انگشت رو می‌گیرند بالا و "وی" نشون می‌دن یا شست مبارک رو می‌گیرن بالا بی لایک می‌دن. قبلا این وی نشون دادن کاکرد پیروزی داشت. مثلا طرف می‌رفت بالای قله‌ی اورست و یک سوم گروهش رو تو این راه از دست‌ ‌می‌داد و وقتی با مشقت می‌رسید اون بالا دو تا انگشت رو فاتحانه می‌گرفت بالا به سمت دوربین. یا طرف بعد از کلی کتک و شکنجه روز دادگاه بعد از این‌که به اعدام محکوم می‌شد سرافراز و پیروز به سمت دوربین وی نشون می‌داد. که یعنی پرواز را به خاطر بسپار٬ پرنده مردنیست. الان می‌بینی طرف لش روی یه راحتی زپرتی با زیرشلواری و آبجو تو دست تو یه حالت مست و ملنگ چنان رو به دوربین انگشت‌ها رو اورده بالا و حالش ردیفه که نادر موقع فتح هند یا اسکندر موقع آتیش کشیدن تخت جمشید یا چنگیزخان موقع فتح خوارزم یا هیتلر موقع ورود ارتش نازی به پاریس اینطوری احساس ظفرمندی نکرده بود. ما والله دیگه خیلی وقته حتی موقع نگاه کردن تو آیینه دست‌شویی که حضور خلوت انس است و خودمونیم و خودمون و جایگاه اصلی ژست و فیگوره جرات نمی‌کنیم فاز برد ورداریم واسه همینه بدجوری رشک می‌ورزیم به این دسته از دوستان. یه خدا قوتی عرض می‌کنیم خدمتشون و اینا اگر که برنده هم نباشند٬ پیروزند٬ خسته نباشند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 02:49 ق.ظ

بهترین داور/تهیه کننده برنامه استیج منوتو از نظر من سندی هست. صورت بوتاکس شده و ابروهای شیطونی ورداشته شده و کلاه کپ منقش به اسم خودش که یه وقت خدای نکرده گم نشه و ترکیب جین و تی‌شرت و کاپشن اسپرت هم نتونسته حوصله‌ی سر رفته پیرمرد شصت ساله موسیقی ایران رو از شنیدن یک سری اجرای بیخود پنهون کنه. جایی که پیرمرد فارغ از سیاست‌های کلی برنامه که تو چقدر خوبی و باید روی تحریرات کار کنی رک و راست برمی‌گرده به خواننده زن می‌گه تو هر خانواده‌ای یکی مثل شما هست یا اینکه آقای محترم شما اصلا من نفهمیدم چی داری می‌خونی. نظرات استاد رو بدون شوخی باید با آب طلا نوشت به سایر داوران هم داد تا بفهمند به جای دست به یکی کردن علیه سندی و تیکه انداختند باید ایمان بیارند که دود از کنده بلند می‌شه.

بدترین داور/تهیه کننده این مسابقه از نظر من بابک سعیدی هست. کسی که هنوز بعد از ۴ دوره حضور در این مسابقه نفهمیده باید چه آهنگ‌هایی انتخاب کنه تا صدای خواننده به گوش شنونده‌ها برسه و عیارشون محک بخوره. آهنگ‌های دوپس دوپسی و پارتی خلاف اون‌چه چون جوان‌پسند به نظر می‌رسه هرگز در این برنامه‌ها که سهله٬ در سایر اجراهای زنده هم خوب از آب درنیومده مگر اینکه شنوندگان عزیز به نیت پارتی اومده باشند و به اندازه کافی بالا باشند و خواننده میکروفون رو بگیره سمت شنوندگان و عزیزان خودشون بخونند. بابک سعیدی که پنج سال از شبکه‌ی منوتو دائما پروموت شده و اگر یک آجر جای ایشون پنج سال در این حجم تبلیغ شده بود تا الان ترکونده بود و اگرنه شماره یک٬ حداقل جزو پنج شیش نفر اول موسیقی فارسی شده بود. اما نتیجه چی شده؟ این‌که حتی خانوم گوگوش هم موفق شده در همکاری با ایشون آهنگی بده که سرسخت ترین طرفدارانش هم حاضر به روی تکرار گذاشتن آهنگ نمی‌شند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       19    >>